پرش به محتوای اصلی
پژوهش و داده18 دقیقه مطالعه

از آرمان تا واقعیت؛ روایتِ نافرجامِ سند تحول

ن
مرکز نوآوری نورا

از آرمان تا واقعیت؛ روایتِ نافرجامِ سند تحول

تصویر کاور — از آرمان تا واقعیت؛ روایتِ نافرجامِ سند تحول

آموزش و پرورش در ایران، همچون بسیاری از نهادهای کلانِ هویت‌بخش، همیشه در کشاکشِ دوگانه‌ای دیرپا گرفتار بوده است. از یک سو، شورِ آرمان‌خواهانه‌ای که برای تربیتِ نسلی آگاه، مستقل و عدالت‌خواه، نقشه‌هایی بلندپروازانه ترسیم می‌کند و از سوی دیگر، زمینِ سختِ واقعیتی که با کم‌بودِ بودجه، فرسودگیِ نیروی انسانی، نابرابری‌های منطقه‌ای و کج‌فهمی‌های اجرایی، هر روز فاصله‌ی این نقشه‌ها را با مدرسه‌ها عمیق‌تر می‌کند. گزارشی که پژوهش‌کده‌ی مجلس شورای اسلامی در بازه‌ی چهارساله‌ی ۱۴۰۰ تا ۱۴۰۴ از لایه‌های پنهانِ نظام آموزشی تهیه کرده، نه یک سندِ اداریِ خشک، که روایتِ دردناکِ همین فاصله است؛ فاصله‌ای که اگر به‌درستی روایت نشود، هرگونه اصلاحاتِ آینده نیز محکوم به تکرارِ همان اشتباهاتِ پیشین خواهد بود.

 

سند تحول؛ یا شکوهِ یک آرمانِ بی‌زمان

نخستین و شاید بنیادی‌ترین گزاره‌ای که از لابه‌لای این گزارش‌ها برمی‌آید، این است که «سند تحول بنیادین آموزش و پرورش» -که تا امروز همچنان مهم‌ترین مرجعِ سیاست‌گذاریِ کلانِ این حوزه به شمار می‌رود- در قامتِ یک «ایده‌آلِ نظری» باقی مانده است؛ ایده‌آلی که برای خود زمانی تعیین نکرده، مسیرِ عملیاتیِ روشنی ندارد، و بیشتر از آنکه راهنما باشد، تماشایی‌ست. پژوهشگرانِ مرکز پژوهش‌های مجلس با صراحت، از این سند به‌عنوان «شکافِ راهبردی» یاد کرده‌اند. سندی که چشم‌اندازهایش درخشان، اما نقشه‌ی راهِ تحقق‌شان، خالی از نشانه‌هایِ عینیِ زمانی و مکانی است.

این شکاف، در عمل، خود را به شکلی دردناک در برنامه‌ی درسی نشان می‌دهد. سند تحول وعده داده بود که بیست‌درصد از زمانِ آموزشیِ مدارس به حیطه‌ی نیمه‌تجویزی اختصاص یابد؛ یعنی فرصتی برای پرورشِ مهارت‌های بومی، محلی و کاربردی که هر منطقه با توجه به نیازهای خاص خود آن را تعیین کند. اما گزارش‌ها نشان می‌دهد که این وعده، یا هرگز اجرا نشده، یا اگر هم اجرا شده، در حدِ نامی بر روی کاغذ بوده است. مدارس همچنان در چارچوبِ دروسِ تجویزیِ متمرکز نفس می‌کشند و آن فضایِ تنفسی که قرار بود به معلم و دانش‌آموز قدرتِ انتخاب و انطباق بدهد، به‌تدریج به حاشیه‌ای فراموش‌شده بدل شده است.

 

پژوهش، در انزوا یا در خدمت؟

نکته‌ی ظریف‌تری که در این گزارش‌ها به چشم می‌خورد، نگاهِ دوباره‌ای است به جایگاهِ پژوهش در نظام آموزشی. مرکز پژوهش‌های مجلس، به‌عنوان نهادی که خود زاییده‌ی فضایِ قانون‌گذاری است، بر این باور

تأکید می‌کند که تا زمانی که مراکزِ پژوهشیِ مرتبط با آموزش، از بدنه‌ی اجراییِ وزارتخانه جدا نباشند، امکانِ ارزیابیِ بی‌طرفانه و واقع‌بینانه از عملکردِ نظام وجود نخواهد داشت. این جدایی، نه به معنایِ طردِ پژوهش از مدرسه، که به معنایِ استقلالِ معرفت‌شناختیِ آن است؛ تا پژوهشگر بتواند فارغ از الزاماتِ اداری و فشارهایِ سازمانی، خطاها را نام ببرد، کاستی‌ها را روایت کند، و راهکارهایی پیشنهاد دهد که نه از سرِ مصلحت‌اندیشیِ بوروکراتیک، که از سرِ دغدغه‌ی حقیقت‌جویانه‌ی علمی برآمده باشند.

اما اینجا، داستان به یک دوراهیِ اساسی می‌رسد. نظامِ آموزشیِ ایران، هم به پژوهشِ مستقل نیاز دارد تا خود را از آینه‌هایِ خودفریبنده رهایی بخشد، و هم به اجرایی‌ سریع که بتواند یافته‌هایِ پژوهشی را بی‌درنگ به عمل تبدیل کند. آنچه گزارش‌ها نشان می‌دهد، وضعیتی است که در آن، پژوهش‌ها یا در حاشیه‌اند، یا اگر هم به متن می‌آیند، در هیئتِ توصیه‌هایی کلی باقی می‌مانند که هرگز به بودجه‌ی عملیاتیِ مدرسه راه نمی‌یابند. پژوهش، همچون تماشاگریِ خاموش در بالکنِ تئاتر، نظاره‌گرِ نمایشی است که بازیگرانش هر شب، بی‌توجه به نقدِ او، همان نقش‌های تکراری را اجرا می‌کنند.

 

معلم

شاید عمیق‌تر از هر شکافِ ساختاری، بحرانی باشد که این گزارش‌ها با عنوان صخره‌ی سرمایه‌ی انسانی از آن یاد می‌کنند. تصویرِ آماریِ ارائه‌شده، هشداردهنده است. موجِ عظیمِ بازنشستگیِ معلمانِ باتجربه، از یک سو و توانِ بسیارِ محدودِ جذبِ نیرویِ جدید، از سوی دیگر، نظام را به لبه‌ی پرتگاهِ کمبودِ شدیدِ نیرویِ انسانی می‌کشاند. الگویِ فعلی -که بر اساسِ سی سال خدمت تعریف شده- نه تنها پاسخگویِ نیازهایِ آینده نیست، بلکه خود به عاملی برایِ تشدیدِ بحران بدل شده است. شبیه‌سازی‌هایِ انجام‌شده نشان می‌دهد که اگر مداخله‌ای ساختاری صورت نگیرد، این کسریِ نیرو تا سال ۱۴۱۰ (۲۰۳۲ میلادی) نه تنها کاهش نمی‌یابد، که با شتابی بیشتر، عمقِ بیشتری پیدا خواهد کرد. اما این بحران، فقط یک مسئله‌ی عددی نیست؛ بلکه ماهیتی کیفی و معرفتی دارد.

معلمی که بازنشسته می‌شود، صرفاً یک جایِ خالی در جدولِ نیرویِ انسانی نیست؛ او حاملِ تجربه‌ای زیسته، شناختی از مدرسه، درکی از دانش‌آموز و روشی برای انتقالِ معناست که با رفتنش، نه یک نفر، که یک جهانِ تربیتی نابود می‌شود. و در مقابل، نیرویِ جدیدی که جذب می‌شود، اگر با چشم‌اندازی کوتاه‌مدت و انگیزه‌ای صرفاً معیشتی پا به کلاس بگذارد، نمی‌تواند جانشینِ آن جهانِ ازدست‌رفته شود. از این روست که گزارش‌ها، بر ضرورتِ طراحیِ مسیرهایی ویژه برای جذبِ استعدادهایِ برتر تأکید می‌کنند؛ مسیرهایی که معلم را نه یک کارمندِ آموزشی، که یک پژوهشگرِ تربیتی و متخصصِ تحول‌آفرین ببینند.

 

رؤیایی برای عبور از بحران

در میانِ راهکارهایِ پیشنهادی، یکی از جذاب‌ترین و در عین حال چالش‌برانگیزترین ایده‌ها، مدل «دکتر-معلم» است. ایده‌ای که بر اساس آن، نخبگانِ علمی و دانشگاهی، پس از گذراندنِ چهار سال آموزشِ تخصصیِ تربیتی، واردِ مدارس شوند تا هم سطحِ علمیِ تدریس را ارتقا دهند و هم فضایِ مدرسه را به یک آزمایشگاهِ زنده‌ی پژوهشی تبدیل کنند. این مدل، در نگاهِ اول، پاسخی است به بحرانِ کیفیِ نیرویِ انسانی؛ اما در نگاهی عمیق‌تر، پاسخی است به بحرانِ معنایِ معلمی در عصرِ حاضر. وقتی مدرسه دیگر تنها محلِ انتقالِ اطلاعات نیست -چرا که اطلاعات امروز از هر دریچه‌ای به دانش‌آموز می‌رسد- نقشِ معلم، از «دانا» به «مربیِ دانایی» تغییر می‌کند؛ کسی که نه انبوهی از داده، که روشِ مواجهه با داده را می‌آموزد. مدلِ دکتر-معلم، اگر به‌درستی طراحی و پشتیبانی شود، می‌تواند این نقشِ جدید را معنا ببخشد.

با این حال، این ایده نیز در عمل، با موانعی روبه‌روست که ریشه در همان شکافِ نخستین دارد. مثل بودجه، نگاهِ سازمانی، و نبودِ بسترهایِ قانونیِ لازم. چرا که آوردنِ یک دکتریِ علوم‌پایه به مدرسه، بدونِ بازتعریفِ جایگاهِ شغلی و معیشتیِ معلم، و بدونِ تغییرِ فرهنگِ حاکم بر مدرسه، تنها به معنایِ حضورِ یک استادِ دانشگاه در کلاسی است که همچنان با همان چارچوب‌هایِ قدیمی اداره می‌شود. بنابراین، مدلِ دکتر-معلم، به‌تنهایی راهگشا نیست؛ بلکه بخشی از یک بسته‌ی اصلاحیِ بزرگ‌تر است که باید همراه با بازنگریِ ساختارِ حقوقی، نظامِ ارتقا، و حتی معماریِ مدرسه، به‌کار گرفته شود.

 

حقوق و واقعیت

اگر بخش نخست این روایت، به سرنوشتِ مبهمِ اسنادِ بالادستی و بحرانِ خاموشِ نیرویِ انسانی اختصاص داشت، اکنون نوبت به لایه‌ای می‌رسد که شاید بیش از هر عاملِ دیگری، سرنوشتِ روزمره‌ی معلم و کیفیتِ آموزش، نظامِ تأمینِ معیشت، ساختارِ ارتقای شغلی و آنچه در ادبیاتِ مدیریتِ دولتی با نامِ رتبه‌بندی از آن یاد می‌شود را تعیین می‌کند. گزارشی که از دلِ پژوهشکده‌ی مجلس بیرون آمده، در این نقطه، روایتی تلخ از یک نیتِ اصلاحیِ به‌جا اما ناقص‌الاجرا را پیشِ رو می‌گذارد؛ جایی که قانونِ رتبه‌بندیِ معلمان، با تمامِ وعده‌هایِ عدالت‌محورانه‌اش، در باتلاقِ کسریِ بودجه و انبوهی از نیروهایِ شناورِ استخدامی، به‌تدریج از یک ابزارِ توانمندساز به یک معمایِ حل‌نشده تبدیل شده است.

 

رتبه‌بندیِ معلمان

هدفِ اولیه‌ی طرحِ رتبه‌بندیِ معلمان، ایده‌ای زیبا و در عین حال بنیادین، مصداقی از پیوند مستقیم حقوق با شایستگی حرفه‌ای بود. به عبارتِ دیگر، معلمی که دانشِ خود را به‌روز می‌کند، در کلاسِ درس خلاقیت به خرج می‌دهد و در فرآیندهایِ پژوهشیِ مدرسه مشارکت می‌کند، باید حقوقی متناسب با این سرمایه‌گذاریِ فکری دریافت کند. این سازوکار، در نظریه‌ی مدیریتِ منابعِ انسانی، موتورِ محرکه‌ای برای ارتقایِ کیفیِ مداومِ نیرویِ کار محسوب می‌شود. اما در عمل، گزارش‌ها نشان می‌دهد که این هدفِ والا، به محضِ برخورد با واقعیتِ بودجه‌ی دولتی، رنگ می‌بازد. خبری از آن بودجه‌ی مکفی برای تحققِ پله‌هایِ ترقیِ شایسته نیست و رتبه‌بندی، در بسیاری از موارد، به یک بازتولیدِ ساده‌ی سلسله‌مراتبِ سنتی با نامی نو بدل شده است، بی‌آنکه تحولِ چشمگیری در کارنامه‌ی معیشتیِ معلمان ایجاد کند.

اما معمایِ استخدام، پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. در کنارِ معلمانِ رسمی، انبوهی از نیروهایِ شاغل در قالب‌هایِ غیررسمی و قراردادی -که در گزارش‌ها از آنها با عنوانِ نیروهایِ نهضت یاد شده- در حاشیه‌ی نظام ایستاده‌اند؛ هزاران نفری که سال‌هاست با امید به تغییر وضعیت، ادامه می‌دهند، اما همچنان در هالِه‌ای از ابهامِ حقوقی و شغلی سرگردانند. جالب آنکه قانون، برای جلوگیری از ورودِ نیرویِ غیرمتخصص، مجازات‌هایِ سختی برای استخدامِ خارج از چارچوبِ آزمون‌هایِ رسمی تعیین کرده است، اما این قوانینِ سختگیرانه، در عمل، نه تنها راهگشا نبوده که به عاملی برایِ تشدیدِ وضعیتِ اسفبارِ این نیروهایِ شناور بدل شده است. اینجا، دوگانه‌ای شکل می‌گیرد که نه راهِ فرار دارد و نه راهِ حلِ ساده. از یک سو، نظام نیازمندِ جذبِ نیرویِ متخصص و باانگیزه است، و از سوی دیگر، ساختارِ بودجه‌ای و قانونیِ آن، توانِ پاسخگوییِ عادلانه به این نیاز را ندارد.

 

در جستجویِ تفکر نقادانه در دلِ برنامه‌ی درسی

از معلم که بگذریم، به متن می‌رسیم؛ به همان محتوایی که هر روز در کلاس‌های درس تدریس می‌شود و هویتِ نسلی از دانش‌آموزان را شکل می‌دهد. شاید یکی از مهم‌ترین یافته‌هایِ این گزارش‌ها، اشاره‌ی صریح به غیابِ تفکر نقادانه در بطنِ برنامه‌ی درسیِ فعلی باشد. نظامِ آموزشیِ ایران، با وجودِ تأکیدِ فراوان بر واژگانی چون تحول و نوآوری، همچنان در چارچوبِ انتقالِ محفوظات و اطلاعاتِ ازپیش‌تعیین‌شده نفس می‌کشد و فرصتِ چندانی برایِ پرورشِ تواناییِ پرسشگری، تحلیل و قضاوتِ مستقل در اختیارِ دانش‌آموز نمی‌گذارد.

در این میان، جایگاهِ زبانِ فارسی، به‌عنوانِ ستونِ هویتِ ملی، با حساسیتِ ویژه‌ای موردِ توجه قرار گرفته است. گزارش تأکید می‌کند که مدیریتِ این میراثِ گران‌بها، باید با تکیه بر کارشناسیِ عمیقِ زبانی و با نظارتِ مستقیمِ فرهنگستانِ زبان و ادبِ فارسی صورت گیرد؛ چرا که هرگونه بدسلیقگیِ آموزشی در این حوزه، می‌تواند به آسیب‌پذیریِ هویتیِ نسلِ جوان بیانجامد.

اما شاید عمیق‌ترین و فلسفی‌ترین نقد، به حوزه‌ی آموزشِ دینی معطوف باشد. گزارش‌ها با زبانی صریح، از تفکیکِ قائل‌شدن میان آموزشِ دین و تربیتِ دینی سخن می‌گویند. وضعیتِ موجود، بیشتر بر آموزش متمرکز است؛ یعنی انتقالِ مجموعه‌ای از اطلاعات، احکام و روایاتِ تاریخی. اما آنچه مغفول مانده، تربیت است؛ همان فرآیندِ ظریف و تدریجیِ درونی‌سازیِ ارزش‌ها که از دلِ تجربه‌ی زیسته، گفت‌وگو و مواجهه‌ی وجودی با معنا سرچشمه می‌گیرد. نظامِ فعلی، به‌زعمِ این گزارش‌ها، بیشتر در مقامِ معلمِ دینی ظاهر می‌شود تا مربیِ ایمان؛ و این تفاوت، در بلندمدت، نسلی را پرورش می‌دهد که دین را مجموعه‌ای از گزاره‌هایِ حفظ‌کردنی می‌داند، نه چشمه‌ای برایِ زیستن و اندیشیدن.

 

فقرِ آموزشی

هیچ روایتِ صادقی از نظامِ آموزشیِ ایران، بدونِ اشاره به نابرابریِ سرزمینی، کامل نخواهد شد. گزارش‌هایِ مرکزِ پژوهش‌ها، با تکیه بر داده‌هایِ میدانی، نشان می‌دهد که «فقرِ آموزشی» فقط مختصِ خانواده‌هایِ کم‌بضاعت نیست؛ بلکه به پدیده‌ای جغرافیایی بدل شده است. مدارسِ مناطقِ محروم و روستایی، با کمبودِ امکاناتِ زیرساختیِ اولیه -از کلاسِ استاندارد تا معلمِ مجرب- دست‌وپنجه نرم می‌کنند، در حالی که مدارسِ مناطقِ برخوردارِ شهری، با فزونیِ منابع و امکاناتِ فراآموزشی مواجه‌اند. این شکافِ دوگانه، نه تنها عدالتِ آموزشی را نشانه می‌گیرد، که به مرور به شکافِ طبقاتیِ عمیق‌تری در دسترسی به فرصت‌هایِ اجتماعی و اقتصادی تبدیل می‌شود.

 

بودجه‌

داده‌های به‌دست‌آمده از گزارش‌ها، تصویری روشن از محدودیت‌های مالی نظام آموزش‌وپرورش ارائه می‌دهند. نزدیک به ۹۸ درصد از بودجه جاری آموزش‌وپرورش صرف هزینه‌های پرسنلی، از جمله حقوق و مزایا می‌شود. در نتیجه، بخش بسیار محدودی از منابع برای تجهیز و نوسازی مدارس، به‌روزرسانی فناوری‌های آموزشی و اجرای برنامه‌های توانمندسازی معلمان باقی می‌ماند. چنین ساختار بودجه‌ای عملاً امکان سرمایه‌گذاری جدی برای توسعه و تحول نظام آموزشی را محدود می‌کند و بخش عمده منابع را صرف تأمین هزینه‌های جاری و حفظ وضعیت موجود می‌کند.

 

این مسئله تنها به محدود بودن منابع در یک سال مالی خلاصه نمی‌شود. کسری بودجه در بسیاری از موارد به سال بعد منتقل می‌شود و به این ترتیب، تعهدات و بدهی‌های انباشته‌شده، فشار بیشتری بر بودجه سال‌های بعد وارد می‌کنند. تداوم این روند، منابعی را که می‌توانستند صرف توسعه زیرساخت‌ها و بهبود کیفیت آموزش شوند، بیش از پیش محدود می‌کند و اصلاحات اساسی را دشوارتر می‌سازد.

در چنین شرایطی، یکی از راهکارهای مطرح‌شده، کاهش وابستگی بودجه آموزش‌وپرورش به درآمدهای نفتی و ایجاد یک منبع درآمدی پایدار برای این حوزه است. در همین راستا، تخصیص یک درصد از درآمد حاصل از مالیات بر ارزش‌افزوده (VAT) به آموزش‌وپرورش پیشنهاد شده است. اهمیت این پیشنهاد صرفاً در تأمین منابع مالی بیشتر نیست؛ بلکه می‌تواند نشانه‌ای از تغییر در نگاه به تأمین مالی آموزش باشد. بر اساس این رویکرد، آموزش‌وپرورش باید از حوزه‌ای که بودجه آن تابع نوسانات درآمدهای دولت است، به حوزه‌ای با منابع مالی پایدار و قابل پیش‌بینی تبدیل شود.

چنین تغییری می‌تواند زمینه را برای سرمایه‌گذاری بلندمدت در زیرساخت‌های آموزشی، فناوری، توسعه حرفه‌ای معلمان و بهبود کیفیت مدارس فراهم کند. در غیر این صورت، حتی اگر اصلاح محتوای آموزشی، ارتقای مهارت‌های معلمان یا تحول دیجیتال در آموزش به‌عنوان اهداف اصلی مطرح شوند، محدودیت‌های مالی می‌توانند اجرای مؤثر این برنامه‌ها را با مانع جدی مواجه کنند. به بیان دیگر، اصلاحات آموزشی بدون ایجاد ظرفیت مالی لازم برای اجرای آنها، بیش از آنکه به یک تحول پایدار منجر شود، به مجموعه‌ای از برنامه‌های پراکنده و کم‌دوام تبدیل خواهد شد.

 

زیرساخت، خصوصی‌سازی و آینده‌ی دیده‌نشده

پیش از این، از آرمان‌هایِ دست‌نایافتنیِ سندِ تحول گفتیم، از بحرانِ خاموشِ نیرویِ انسانی، از معمایِ رتبه‌بندی و بودجه، و از غیابِ تفکرِ نقادانه در متنِ برنامه‌ی درسی. اما نظامِ آموزشی، همچون موجودی زنده، فقط به محتوا و معلم و پولِ جاری محدود نمی‌شود؛ او به فضا نیاز دارد، به ساختمان، به گرما در زمستان، به ایمنی در برابرِ حوادث، و به چارچوبی حقوقی که مرزِ میانِ عمومی و خصوصی را شفاف کند. این بخش، سفری است به لایه‌هایِ فروترِ این پیکره‌ی خسته؛ جایی که زیرساختِ فرسوده، نگاهِ خیرخواهانه‌ی خیریه‌ها، مدارسِ گران‌قیمتِ هیئت‌امنایی، و سرنوشتِ مبهمِ آموزشِ فنی‌وحرفه‌ای، در کنارِ مقایسه‌ای با جهانِ بیرون، و در نهایت غیبتِ پدر و مادر از معادله‌ی نظارت، تصویرِ کامل‌تری از این بحرانِ چندلایه را پیشِ چشم می‌گذارند.

زیرساخت

وقتی از کیفیتِ آموزش سخن می‌گوییم، نخستین تصویری که در ذهن نقش می‌بندد، معلمی است که پای تخته ایستاده یا دانش‌آموزی که دفترِ مشق خود را باز کرده است. اما پیش از آنکه این صحنه ممکن شود، کلاسی باید وجود داشته باشد که سقفش نچکد، دیوارهایش ایمن باشند، و در دلِ زمستانِ سرد، گرمایشی مناسب، نفسِ دانش‌آموز را از یخ‌زدگی نجات دهد. گزارش‌هایِ مرکزِ پژوهش‌ها، با صراحتی دردناک، از وضعیتِ تأسف‌بارِ زیرساختِ مدارس سخن می‌گویند. سیستم‌هایِ گرمایشیِ بسیاری از مدارس، همچنان به وسایلِ خطرناک و ناکارآمدِ قدیمی متکی است، و هر زمستان، خبرِ مسمومیت یا حادثه‌ای تلخ، یادآورِ این حقیقت است که مدرسه، برای بسیاری از کودکانِ این سرزمین، هنوز به پناهگاهی امن تبدیل نشده است.

گزارش‌ها، با نگاهی راهبردی، بر این نکته تأکید دارند که درآمدهایِ حاصل از قیر و گاز -که به‌نوعی با هویتِ سرزمینیِ این اقلیم گره خورده- باید به‌طورِ هدفمند، برایِ استانداردسازیِ سیستم‌هایِ گرمایشی و پیشگیری از حوادثِ احتمالی هزینه شوند. این پیشنهاد، اگرچه فنی می‌نماید، اما در باطن، حکایت از نگاهی دارد که میانِ منابعِ ملی و مصارفِ آموزشی، پیوندی آگاهانه برقرار می‌کند؛ به‌جای آنکه این منابع، در بودجه‌هایِ عمومی گم شوند و به سرنوشتِ نامعلومی دچار گردند.

 

خیریه‌ها

در غیابِ بودجه‌ی کافیِ دولتی، یکی از بازیگرانِ اصلیِ عرصه‌ی مدرسه‌سازی در ایران، «خیرین مدرسه‌ساز» هستند. گزارش‌ها، با احترامی آگاهانه، از نقشِ این نهادهایِ مردمی سخن می‌گویند که سال‌هاست شکافِ بزرگی را در تأمینِ فضایِ آموزشی پر می‌کنند. اما در پسِ این وابستگی، آیا می‌توان آموزشِ عمومی را بر دوشِ بخششِ خصوصی و خیریه‌ها گذاشت؟ این وابستگی، اگرچه در کوتاه‌مدت، مدرسه‌هایی را می‌سازد، اما در بلندمدت، نظامِ آموزشی را در موقعیتی شکننده قرار می‌دهد؛ جایی که سرنوشتِ فضایِ یادگیریِ هزاران دانش‌آموز، به نیتِ خیرخواهانه‌ی عدۀ معدودی گره خورده است. این معمایِ اخلاقی، هیچ‌گاه به‌روشنی در سیاست‌گذاریِ آموزشی مطرح نشده، اما سایه‌ی سنگینِ آن بر تمامِ گزارش‌ها، احساس می‌شود.

 

مدارسِ هیئت‌امنایی و شکافِ طبقاتیِ رو به گسترش

پیچیده‌ترین و بحث‌برانگیزترین بخشِ این گزارش‌ها، شاید به وضعیتِ مدارسِ غیردولتی و آنچه با نامِ «هیئت‌امنایی» شناخته می‌شوند، بازگردد. ایده‌ی اولیه‌ی این مدارس، واگذاریِ اداره‌ی بخشی از آموزش به نهادهایِ عمومیِ غیردولتی برایِ افزایشِ کارایی و تنوع بود. اما گزارش‌ها، با زبانی انتقادی، از این مدل به‌عنوان یک مدلِ شکست‌خورده یاد می‌کنند. مدارسِ هیئت‌امنایی، که قرار بود پلی میانِ دولت و جامعه باشند، در عمل، به نهادهایی نیمه‌خصوصی بدل شده‌اند که شهریه‌هایِ آن، بی‌ضابطه و بعضاً سرسام‌آور است.

دیوانِ عدالتِ اداری، در اقدامی قابلِ تأمل، برخی از مقرراتِ اجباریِ شهریه‌ی این مدارس را باطل اعلام کرده است، اما این اقدامِ حقوقی، نتوانسته روندِ رو به گسترشِ شکافِ عمیق میانِ مدارسِ دولتیِ رایگان و مدارسِ پولیِ گران‌قیمت را متوقف کند. آنچه در حال شکل‌گیری است، نظامی دوطبقه‌ای است که در آن، کیفیتِ آموزش، بیش از هر چیز، تابعی از توانِ مالیِ خانواده‌هاست. این، نه فقط یک بحرانِ اقتصادی، که بحرانی اخلاقی و معرفتی است؛ زیرا مدرسه، به‌عنوانِ مهم‌ترین نهادِ همگانی‌سازِ جامعه، دارد کارکردِ اصلیِ خود -یعنی ایجادِ فرصت‌هایِ برابر- را از دست می‌دهد و به عاملی برایِ بازتولیدِ نابرابری بدل می‌شود.

 

آموزشِ پیش‌دبستانی

یکی از لایه‌هایِ مغفولِ نظامِ آموزشی، که گزارش‌ها با حساسیتِ ویژه‌ای به آن پرداخته‌اند، حوزه‌ی آموزشِ دورانِ پیش‌دبستانی است.

این مقطع، که در بسیاری از نظام‌هایِ آموزشیِ پیشرفته، به‌عنوانِ مهم‌ترین بسترِ شکل‌گیریِ بنیادهایِ شناختی و اجتماعیِ فرد شناخته می‌شود، در ایران، گرفتارِ نوعی پراکندگی و چنددستگی است. نبودِ یکپارچگیِ ساختاری در این حوزه، به این معناست که کودکانِ ایرانی، با تجربه‌هایِ متفاوت و بعضاً نابرابری از این مقطع خارج می‌شوند و واردِ دبستان می‌گردند. این شکافِ اولیه، بعدها در مقاطعِ بالاتر، جبران‌ناپذیر می‌شود و یکی از ریشه‌هایِ پنهانِ نابرابریِ آموزشی در سال‌هایِ بعد را شکل می‌دهد.

 

هنرستان

و اما فنی‌وحرفه‌ای؛ آن بخش از نظامِ آموزشی که قرار بود پاسخی به نیازِ بازارِ کار باشد و دستِ دانش‌آموز را به مهارتِ عینی و زنده‌ی تولید، گره بزند. گزارش‌ها، این حوزه را با زبانی تأمل‌برانگیز روایت کرده‌اند. در این میان، دو مفهومِ کلیدی، بارها تکرار می‌شوند: جوّارِ مرکزی و بین‌کارگاهی. جوّارِ مرکزی، به کارگاه‌هایِ مجهز و مستقلی اشاره دارد که به‌عنوانِ مراکزِ تخصصیِ مهارت‌آموزی در نظر گرفته شده‌اند؛ جایی که دانش‌آموز، پیش از ورود به محیطِ واقعیِ کار، با ابزارها و فرآیندهایِ اصلی آشنا می‌شود. اما بین‌کارگاهی، آموزشِ مستقیمِ دانش‌آموز بر روی خطِ تولید و در دلِ محیطِ کار، مفهومی عمیق‌تر و چالش‌برانگیزتر است. این مدل، که در بسیاری از کشورهایِ موفق، مؤثرترین شیوه‌ی انتقالِ مهارت محسوب می‌شود، در ایران، با موانعِ ساختاریِ بزرگی -از جمله عدمِ همکاریِ صنایع، کمبودِ تجهیزاتِ به‌روز، و نگاهِ غیرتخصصی به هنرستان‌ها- مواجه است.

با این حال، نکته‌ی امیدوارکننده‌ای که گزارش‌ها به آن اشاره دارند، طرحِ خودکفایی است که بر اساس آن، هنرستان‌ها اجازه می‌یابند محصولاتِ تولیدیِ خود را به‌فروش برسانند و درآمدِ حاصل را صرفِ به‌روزرسانیِ تجهیزات و بهبودِ کیفیتِ آموزش کنند. این طرح، اگرچه محدود است، اما نشان‌دهنده‌ی گامی کوچک در جهتِ عبور از نگاهِ صرفاً آموزشی به هنرستان و حرکت به سمتِ نگاهی کارآفرینانه و مولد است.

 

نگاهی به تجربه‌هایِ جهانی

در لابه‌لای این گزارش‌هایِ آسیب‌شناسانه، اشاره‌هایی هرچند مختصر به تجربه‌ی سایرِ کشورها دیده می‌شود که نشان می‌دهد پژوهشگران، وضعیتِ ایران را در بسترِ جهانیِ آن نیز ارزیابی کرده‌اند. نظام‌هایِ آموزشیِ موفق، از فنلاند تا سنگاپور و کره‌ی جنوبی، بر سه اصلِ اساسیِ مشترک، تأکید دارند: استقلالِ نسبیِ مدارس در تصمیم‌گیری، توانمندسازیِ مستمرِ معلمان و پیوندِ ارگانیکِ میانِ برنامه‌ی درسی و نیازهایِ جامعه. آنچه گزارش‌هایِ مجلس، با نگاهی تطبیقی، به‌خوبی نشان می‌دهند، این است که نظامِ آموزشیِ ایران، در هر سه این محورها، با چالشِ جدی روبه‌روست. مقایسه‌ی ساده‌ی سرانه‌ی آموزشی، نسبتِ معلم به دانش‌آموز، یا میزانِ سرمایه‌گذاریِ پژوهش و فناوری در مدارس، فاصله‌ای معنادار را آشکار می‌کند که تنها با تغییراتِ سطحی و موضعی، قابلِ پر کردن نیست.

 

نظارت و خانواده

و سرانجام، به شاید گم‌شده‌ترین حلقه‌ی این زنجیره‌ی طولانی می‌رسیم: نظارت و مشارکتِ خانواده. در چرخه‌ی طبیعیِ آموزش، مدرسه، معلم، دانش‌آموز و خانواده، چهار ضلعِ یک مثلثِ حیاتی را تشکیل می‌دهند. اما گزارش‌ها، از نقطه‌ی کورِ نظارت سخن می‌گویند؛ جایی که خانواده، نه به‌عنوانِ شریکِ فعالِ تربیت، که به‌عنوانِ تماشاگریِ منفعل یا حتی مانعی برایِ خلاقیتِ آموزشی دیده می‌شود. نظامِ فعلی، سازوکارِ روشنی برایِ مشارکتِ آگاهانه‌ی والدین در تصمیم‌گیری‌هایِ مدرسه، ارزیابیِ عملکردِ معلمان، یا حتی نظارت بر کیفیتِ محتوایِ درسی، پیش‌بینی نکرده است. در بسیاری از مدارس، تعاملِ خانواده و مدرسه، به جلساتِ ماهانه‌ی اولیاء و مربیان محدود می‌شود که اغلب، به بیانِ مشکلاتِ انضباطی یا اطلاع‌رسانیِ نمرات، خلاصه می‌گردد.

این غیبتِ نظارتی، در کنارِ نبودِ سازوکارهایِ روشن برایِ بازخوردگیری از ذی‌نفعانِ اصلیِ نظام (دانش‌آموزان و والدین)، یکی از دلایلِ اصلیِ تداومِ خطاها و ناکارآمدی‌هایِ ساختاری است. شاید بخشی از درمانِ این بیماریِ مزمن، در بازتعریفِ رابطه‌ی مدرسه و خانه باشد؛ بازتعریفی که در آن، خانواده نه به‌عنوانِ مشتریِ آموزش، که به‌عنوانِ هم‌پیمانِ تربیت شناخته شود و ابزارهایِ قانونی و عملیاتیِ لازم برایِ ایفایِ این نقش، در اختیارش قرار گیرد.

 

از انبوهِ اسناد تا نظارتِ شاخص‌محور

در پایانِ این سفرِ طولانی، آنچه گزارش‌هایِ مرکزِ پژوهش‌هایِ مجلس، با اصرارِ تمام بر آن تأکید می‌کنند، این است که راهِ اصلاح، از تولیدِ اسنادِ بیشتر نمی‌گذرد. انبوهی از اسنادِ بالادستی، نقشه‌هایِ راه، برنامه‌هایِ پنج‌ساله و چشماندازهایِ بیست‌ساله، در این نظام آموزشی وجود دارند، اما هیچ‌یک به‌تنهایی نتوانسته‌اند قطارِ کندِ آموزش را از ریلِ فرسودگی خارج کنند.

آنچه ضرورت دارد، گذار از «تولیدِ سند» به «نظارتِ شاخص‌محور» است. یعنی تعریفِ شاخص‌هایِ عینی، قابلِ اندازه‌گیری و زمان‌بندی‌شده برایِ هر یک از وعده‌هایِ داده‌شده، و سپس، تخصیصِ بودجه و منابع، بر اساسِ عملکردِ واقعی در رسیدن به این شاخص‌ها.

سیستمِ آموزشیِ ایران، دیگر گنجایشِ آزمون و خطاهایِ پرهزینه را ندارد. بحرانِ نیرویِ انسانی، بودجه‌ی فروزان، زیرساختِ فرسوده، و شکافِ عمیقِ طبقاتی، دست‌به‌دستِ هم داده‌اند تا مدرسه، به‌تدریج، از کارکردِ اصلیِ خود -به‌عنوانِ کاتالیزورِ تحرکِ اجتماعی- فاصله بگیرد. شاید نخستین گامِ اصلاحی، نه در تغییرِ کتاب‌هایِ درسی، که در تغییرِ نگاهِ ما به خودِ مدرسه باشد؛ به‌عنوانِ سرمایه‌ای ملی که آینده‌اش، به بودجه‌ای پایدار، به معلمانی توانمند، به فضاهایی امن و به خانواده‌هایی آگاه و مشارکت‌کننده وابسته است. گزارش‌هایِ مجلس، این آینه را پیشِ رویِ ما گرفته‌اند تا زخم‌ها را ببینیم؛ حالا نوبتِ آن است که تصمیم بگیریم، می‌خواهیم مرهمی بر این زخم‌ها بگذاریم، یا تنها به تماشایِ گسترشِ عفونت در گوشه‌ای امن، بسنده کنیم.

ن
مرکز نوآوری نورا

نویسنده‌ی فعال در حوزه‌ی نوآوری آموزشی و از همراهان شبکه‌ی نورا.

سایر یادداشت‌های این نویسنده ←

یادداشت‌های مرتبط

همه‌ی مطالب ←

نورا

loadingImg

Noura