تبیین ساختاری، اخلاقی و عملیاتی بازپیوند دارندگان اعتبارات دانشگاهی بدون مدرک
نتبیین ساختاری، اخلاقی و عملیاتی بازپیوند دارندگان اعتبارات دانشگاهی بدون مدرک
تصویر کاور — تبیین ساختاری، اخلاقی و عملیاتی بازپیوند دارندگان اعتبارات دانشگاهی بدون مدرک
در واکاوی فلسفی و جامعهشناختی نهاد آموزش عالی، انصراف یا وقفه تحصیلی دانشجویان رهاکرده تحصیل فراتر از یک گسست اداری ساده، نشاندهنده تعلیقِ عاملیت و ناتمامیِ یک روایتِ معنوی و شناختی در زیستجهانِ یادگیرندگان است. در پهنه سیاستگذاری آموزشی، جمعیت عظیمی از کلانسالان وجود دارند که با وجود گذراندن بخشی از فرآیند آکادمیک و کسب اعتبارات درسی، بدون دریافت درجه علمی یا مدرک معتبر از این ساختار خارج شدهاند. آمارهای ملی در مقیاس جهانی، به ویژه در ایالات متحده، حکایت از آن دارد که بالغ بر ۴۳.۱ میلیون نفر از افراد در سنین فعالیت اقتصادی، در این زمره قرار میگیرند؛ پدیدهای که با افزایش نزدیک به ۸۰۰,۰۰۰ نفری نسبت به دوره تحصیلی گذشته، ابعادی بحرانی یافته است. واکاوی این وضعیت نشان میدهد که بازپیوند این گروه به زیستبوم آموزش عالی، همزمان یک مسئولیت اخلاقی در جهت تحقق شکوفایی انسانی و یک ضرورت راهبردی برای توسعه سرمایه انسانی و اقتصاد کلان به شمار میرود.
ریشهیابی چالش و واکاوی نابرابریهای انباشته
تحلیل شرایط معیشتی و زیستی یادگیرندگانِ رهاکرده تحصیل نشان میدهد که خروج از دانشگاه به ندرت حاصل یک تصمیم ارادیِ صرف یا فقدان استعداد تحصیلی است. در واقع، نارساییهای ساختاری، تلاطمهای اقتصادی، تعهدات خانوادگی و دیوانسالاری ناکارآمدِ آکادمیک به عنوان عوامل اصلی گسست تحصیلی شناسایی شدهاند. افراد پس از ترک دانشگاه، در حین تلاش برای بازگشت، با مجموعهای از موانع سیستمی مواجه میشوند که مانع از تحقق اهداف پایداری علمی آنان میگردد؛ موانعی نظیر مسدود شدن سوابق تحصیلی به دلیل بدهیهای مالی اندک، قوانین سختگیرانه انتقال واحدها، پیچیدگی فرآیندهای اداری ثبتنام مجدد و عدم انطباق اعتباراتِ پیشین با برنامههای درسی جدید.
پیامدهای این گسست برای فرد و جامعه بسیار سنگین ارزیابی میشود. دارندگان اعتبارات ناتمام دانشگاهی به شکلی نظاممند سطوح پایینتری از اشتغال و درآمدهای واقعی را در مقایسه با همتایان مدرکدار خود تجربه میکنند. این شکاف اقتصادی زمانی برجستهتر میشود که بدانیم تکمیل فرآیند آکادمیک و کسب مدرک تحصیلی، نرخ درآمدهای فرد را در بازه زمانی پنجساله ارتقا میدهد، در حالی که این افزایش برای افرادی که تحصیل را نیمهکاره رها میکنند، از مقدار مشخصی بالاتر نمیرود. بنابراین، عدم توجه به این گروه منجر به بازتولید چرخههای فقر و هدررفت شدید منابع عمومی میگردد.
یکی از چالشهای بنیادین در سیاستگذاری این حوزه، ناهمگونی شدید در درون جمعیت یادگیرندگان رهاکرده تحصیل است. این جامعه هدف، از نظر سن، میزان اعتبارات کسبشده، تعهدات زندگی و آمادگی تحصیلی تفاوتهای عمدهای با یکدیگر دارند. بخش عمدهای از این افراد به دلیل درگیری در مشاغل تماموقت یا مسئولیتهای خانوادگی دچار فقر شدید زمان هستند و سیستمهای سنتی آموزش حضوری و زمانمحور قادر به پاسخگویی به نیازهای زیستی آنان نیست. از این رو، استقرار هرگونه طرح اصلاحی مستلزم گذار از رویکردهای همگنساز به سمت پلتفرمهای حمایتی متمایز و شخصیسازی شده است.
آسیبشناسی مداخلات تکبعدی و ناکارآمدی ساختارهای سطحی
تلاشهای گذشته برای بازگرداندن این یادگیرندگان به چرخه آموزش اثبات کرده است که استفاده از مداخلاتِ تکبعدی، کمشدت یا صرفاً مبتنی بر ارسال پیام فاقد کارایی لازم برای ایجاد تحولات پایدار است. شواهد تجربی برآمده از طرحهای آزمایشی تصادفیسازیشده نشان میدهند که مداخلات مبتنی بر یادآوریهای اطلاعاتی یا مربیگریهای همتایان، در غیاب اصلاحات مالی و نهادی، تأثیر معناداری بر افزایش نرخ ثبتنام مجدد یا ماندگاری تحصیلی ندارند.
به عنوان نمونه، در یک پژوهش بالینی، ارسال پیامهای ترغیبی به تنهایی هیچگونه تغییری در رفتار ثبتنامی جامعه هدف ایجاد نکرد. حتی زمانی که این پیامها با ارائه معافیت مالی موقت برای گذراندن یک تکدرس همراه شد، اگرچه افزایش اولیهای معادل ۱.۵ درصد در نرخ ثبتنام مجدد مشاهده گردید، اما این اثر مثبت در نیمسالهای بعدی به طور کامل از میان رفت و به افزایش معناداری در نرخ فارغالتحصیلی منجر نشد. همچنین ارزیابیهای مربوط به مربیگری همتایان بزرگسال نشان داد که این قبیل تلاشها هیچ تأثیر پایداری بر معدل تحصیلی یا انباشت اعتبارات درسی معلمان نداشته است. در ایالت کالیفرنیا نیز طرحهای مربیگریِ فاقدِ پشتیبانیِ ساختاری نتوانستند تحرکی در نرخهای کلان بازگشت به دانشگاه ایجاد کنند.
این تجربیات نشان میدهند که یادگیرندگان با موانع واقعی و مادی روبرو هستند که برطرف کردن آنها نیازمند فراتر رفتن از تشویقهای کلامی است. فقر مالی، عدم دسترسی به خدمات نگهداری کودک، و ساختارهای صلب دانشگاهی مسائلی نیستند که بتوان با پیامهای متنی یا مشاورههای انگیزاننده بر آنها غلبه کرد. پایداری آموزشی تنها زمانی محقق میشود که ساختار بوروکراتیک نهادهای آکادمیک تغییر یافته و تسهیلات مادی عینی در اختیار متقاضیان قرار گیرد.
دلالتهای استراتژیک برای آینده حکمرانی آموزشی
بررسی روندهای عملیاتی حاکم بر مدیریت این بحران نشان میدهد که بازپیوند موفق دارندگان اعتبارات ناتمام تحصیلی، نیازمند تغییرات اساسی در فرهنگ سازمانی و زیرساختهای مالی آموزش عالی است. سیاستگذاران و مربیان برای ارتقای بازدهی طرحها باید اصول زیر را مدنظر قرار دهند:
اول، سیستمهای بودجهبندی دانشگاهها باید پاداشهای مالی مشخصی برای مؤسساتی که در بازگرداندن و فارغالتحصیلی این یادگیرندگان توفیق مییابند، وضع نمایند تا انگیزههای لازم برای سرمایهگذاری بر روی این گروه ایجاد شود. دوم، استفاده از مدلهای نوین ارزیابی نظیر آموزش مبتنی بر شایستگی (CBE) به بزرگسالان شاغل اجازه میدهد تا بر اساس تسلط واقعی خود بر مهارتها فارغالتحصیل شوند و فقر زمان مانعی بر سر راه آنان نباشد. سوم، پایش مداوم دادهها و تفکیک شاخصها به تفکیک جنسیت، طبقه اقتصادی و وضعیت خانوادگی، به تیمهای دانشگاهی کمک میکند تا مداخلات حمایتی خود را دقیقاً با نیازهای عینی هر یادگیرنده منطبق سازند.
در نهایت، پذیرش مجدد دارندگان اعتبارات ناتمام تحصیلی، نه یک عمل دیوانسالارانه ساده، بلکه بازگشتی به گوهر وجودی آموزش به عنوان حامی عاملیت و توانمندکننده کرامت انسانی است. یادگیرندهای که پس از سالها دوری، با کولهباری از تجارب زیسته و دغدغههای مادی به دانشگاه بازمیگردد، نباید با ساختارهای اداری صلب مواجه شود. پایداری آموزش عالی در دهههای آینده، در گروی ساختن سیستمهایی است که با در آغوش کشیدن تنوع تجارب زیسته یادگیرندگان، فرصتِ نوشتنِ پایانِ روایتی را که زمانی به ناچار ناتمام مانده بود، برای تمامی انسانها فراهم آورند.
نویسندهی فعال در حوزهی نوآوری آموزشی و از همراهان شبکهی نورا.
سایر یادداشتهای این نویسنده ←