پرش به محتوای اصلی
طراحی فضای آموزشی11 دقیقه مطالعه

مدرسه را از کجا باید تغییر داد؟

روایتی از ایده تا اثر در زیست‌بوم آموزش

ص
فاطمه صادقی

مدرسه را از کجا باید تغییر داد؟

تصویر کاور — مدرسه را از کجا باید تغییر داد؟

 

در آموزش‌وپرورش، فاصله میان «ایده خوب» و «تغییر واقعی» گاهی به اندازه فاصله میان یک کلاس درس و کل نظام آموزشی است. ممکن است یک فناوری تازه طراحی شود، یک برنامه درسی نو نوشته شود، روش آموزشی جذابی به مدرسه وارد شود یا حتی سیاستی با نیت اصلاح اجرا شود؛ اما پس از مدتی، اثر مورد انتظار دیده نشود. گاهی ابزار کنار گذاشته می‌شود، گاهی معلمان در برابر آن مقاومت می‌کنند و گاهی راهکاری که در یک مدرسه موفق بوده، در مدرسه‌ای دیگر نتیجه‌ای کاملاً متفاوت ایجاد می‌کند. این اتفاق لزوماً به معنای بد بودن ایده نیست.

یکی از خطاهای مهم در نگاه به نوآوری آموزشی این است که موفقیت یک راه‌حل را مستقل از محیطی که قرار است در آن عمل کند بسنجیم. مدرسه یک آزمایشگاه خنثی نیست که محصول را وارد آن کنیم و خروجی مشخصی تحویل بگیریم. مدرسه مجموعه‌ای زنده از آدم‌ها، روابط، قواعد، انتظارات، منابع، تاریخچه و فرهنگ است. هر راهکاری وقتی وارد چنین محیطی می‌شود، با این عناصر درگیر می‌شود و در نتیجه ممکن است چیزی متفاوت از آنچه در طراحی اولیه تصور شده بود، شکل بگیرد. از همین‌جا اهمیت یک مفهوم بنیادی آشکار می‌شود و آن این است که نوآوری آموزشی فقط ساختن یک راه‌حل نیست؛ طراحی مسیری است که راه‌حل بتواند در یک زیست‌بوم واقعی به تغییر منجر شود.

این مسیر از شناخت مسئله آغاز می‌شود، با فهم عمیق ذی‌نفعان و زمینه ادامه پیدا می‌کند، در مرحله طراحی و آزمایش شکل می‌گیرد و در نهایت باید بتواند در مقیاس بزرگ‌تر نیز زنده بماند. میان هر یک از این مراحل، امکان شکست وجود دارد. بسیاری از پروژه‌ها نه به این دلیل که ایده بدی داشته‌اند، بلکه چون یکی از این فاصله‌ها را جدی نگرفته‌اند، متوقف شده‌اند.

 

مسئله قبل از راه‌حل وجود دارد

هر تحول آموزشی با یک مسئله آغاز می‌شود؛ اما مسئله را نمی‌توان صرفاً از روی نخستین نشانه‌ای که می‌بینیم تعریف کرد. فرض کنیم در یک مدرسه، مشارکت دانش‌آموزان در کلاس پایین آمده است. می‌توان بلافاصله یک پلتفرم تعاملی طراحی کرد، آموزش معلمان را تغییر داد یا فعالیت‌های جدیدی به کلاس اضافه کرد. اما هنوز نمی‌دانیم مسئله اصلی چیست. شاید محتوای آموزشی برای دانش‌آموزان بی‌معنا شده باشد؛ شاید شیوه ارزشیابی آن‌ها را به سمت حفظ کردن سوق داده باشد؛ شاید معلم فرصت کافی برای طراحی فعالیت‌های مشارکتی نداشته باشد یا حتی ساختار مدرسه امکان تجربه‌های متفاوت را محدود کرده باشد. در هر کدام از این حالت‌ها، کاهش مشارکت یکسان به نظر می‌رسد، اما مسئله واقعی متفاوت است.

بنابراین پیش از طراحی راه‌حل، باید بتوان میان نشانه، مسئله و ریشه مسئله تمایز گذاشت. این کار ساده به نظر می‌رسد، اما در عمل یکی از دشوارترین مراحل نوآوری است. زیرا انسان‌ها معمولاً با اولین توضیحی که برای یک پدیده پیدا می‌کنند، احساس می‌کنند آن را فهمیده‌اند. نوآوری مسئولانه از این شتاب فاصله می‌گیرد. به جای اینکه فوراً بپرسد «چه چیزی بسازیم؟»، ابتدا می‌پرسد «دقیقاً چه چیزی باید تغییر کند و چرا؟» این تغییر کوچک در ترتیب پرسش‌ها، می‌تواند مسیر یک پروژه را کاملاً عوض کند.

 

مدرسه فقط ساختمان نیست؛ یک زیست‌بوم است

اگر مدرسه را صرفاً محل اجرای یک برنامه آموزشی بدانیم، طبیعی است که برای تغییر آن نیز به دنبال دستورالعمل، محصول یا فناوری برویم. اما مدرسه را می‌توان طور دیگری دید: به‌عنوان یک زیست‌بوم. در این زیست‌بوم، دانش‌آموز، معلم، مدیر، خانواده، سیاست‌گذار، فناوری، برنامه درسی، نظام ارزشیابی و حتی فرهنگ عمومی با یکدیگر در ارتباط‌اند. تغییر در یکی از این اجزا می‌تواند رفتار سایر اجزا را نیز تغییر دهد.

برای مثال، اگر یک سامانه دیجیتال جدید برای مدیریت مدرسه طراحی شود، موفقیت آن فقط به کیفیت فنی سامانه وابسته نیست. مدیر باید آن را در فرایندهای واقعی مدرسه به کار گیرد، معلم باید بتواند بدون ایجاد بار کاری اضافی از آن استفاده کند، خانواده باید اطلاعات دریافتی را بفهمد و سیاست‌های مدرسه نیز باید با شیوه جدید مدیریت اطلاعات سازگار باشند. در چنین شرایطی، محصول هرچقدر هم خوب طراحی شده باشد، اگر با زمینه واقعی مدرسه هماهنگ نشود، ممکن است به یک ابزار اضافی تبدیل شود؛ ابزاری که مدتی استفاده می‌شود و بعد کنار گذاشته خواهد شد. نگاه زیست‌بومی یک نتیجه مهم در پی خود دارد و آن این است که هیچ راهکار آموزشی را نمی‌توان جدا از زمینه‌ای که قرار است در آن عمل کند ارزیابی کرد.

همین نکته توضیح می‌دهد چرا کپی کردن یک مدل موفق از یک کشور، مدرسه یا منطقه و انتقال مستقیم آن به محیطی دیگر، اغلب نتیجه مورد انتظار را ایجاد نمی‌کند. راهکار با خودش فقط یک فناوری یا روش آموزشی نمی‌آورد؛ مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌ها درباره نقش معلم، رفتار دانش‌آموز، رابطه مدرسه و خانواده، ساختار تصمیم‌گیری و فرهنگ سازمانی را نیز به همراه دارد. وقتی این پیش‌فرض‌ها با زمینه جدید سازگار نباشند، راهکار شروع به تغییر می‌کند؛ گاهی آن‌قدر که دیگر شباهت چندانی به نسخه اولیه ندارد.

 

فهمیدن ذی‌نفعان؛ جایی که ایده از روی کاغذ وارد زندگی می‌شود

هیچ تحول آموزشی بدون انسان‌ها اتفاق نمی‌افتد. ممکن است یک راهکار برای دانش‌آموز طراحی شده باشد، اما معلم کسی باشد که باید آن را اجرا کند؛ مدیر کسی باشد که باید منابع لازم را فراهم کند؛ والدین کسانی باشند که باید آن را بپذیرند و سیاست‌گذار کسی باشد که امکان گسترش آن را فراهم یا محدود می‌کند. به همین دلیل، شناخت ذی‌نفعان نباید به تهیه یک فهرست از افراد و سازمان‌ها محدود شود. باید فهمید هرکدام از آن‌ها چه مسئله‌ای را تجربه می‌کنند، چه چیزی برایشان ارزش دارد، از چه چیزی نگران‌اند و چه چیزی ممکن است رفتارشان را تغییر دهد.

معلمی که از یک ابزار جدید استقبال نمی‌کند، الزاماً مقاوم در برابر نوآوری نیست. شاید تجربه کرده باشد که فناوری‌های قبلی فقط کار اداری بیشتری برای او ایجاد کرده‌اند. مدیری که تمایلی به اجرای یک برنامه تازه ندارد، شاید مسئله را از زاویه محدودیت منابع و پاسخ‌گویی سازمانی می‌بیند. حتی دانش‌آموزی که از یک روش جدید استقبال نمی‌کند، ممکن است به این دلیل باشد که روش مورد نظر با شیوه ارزیابی یا فشارهای آموزشی او سازگار نیست. اگر این تجربه‌ها در طراحی دیده نشوند، مقاومت بعداً ظاهر می‌شود؛ اما اگر از ابتدا فهمیده شوند، خودِ طراحی می‌تواند واقع‌بینانه‌تر شود. نوآوری آموزشی زمانی انسانی می‌شود که آدم‌های درون سیستم را مانع اجرای ایده نبینیم، بلکه آن‌ها را بخشی از فرایند طراحی بدانیم.

 

یک راه‌حل برای همه مدارس ساخته نشده است

یکی از وسوسه‌های رایج در مقیاس‌پذیری، جست‌وجوی یک نسخه واحد است. وقتی یک راهکار در چند مدرسه جواب می‌دهد، طبیعی است که بخواهیم همان مدل را به تعداد بیشتری از مدارس منتقل کنیم. اما مقیاس‌پذیری الزاماً به معنای کپی کردن نیست.

مدارس از نظر منابع، فرهنگ سازمانی، جمعیت دانش‌آموزی، کیفیت نیروی انسانی، زیرساخت دیجیتال، ارتباط با خانواده‌ها و شرایط اقتصادی تفاوت دارند. راهکاری که در یک مدرسه با مدیریت قوی و تیم معلمان باتجربه به‌خوبی اجرا می‌شود، ممکن است در مدرسه‌ای با کمبود نیروی انسانی یا زیرساخت ضعیف به نتیجه دیگری برسد. این مسئله نباید به این نتیجه منجر شود که هیچ مدل قابل تعمیمی وجود ندارد. برعکس، باید میان هسته ثابت راهکار و اجزای قابل انطباق آن تمایز گذاشت.

یک نوآوری موفق باید بداند کدام بخش از آن نباید تغییر کند و کدام بخش باید با زمینه محلی سازگار شود. اگر همه چیز ثابت بماند، راهکار انعطاف لازم را از دست می‌دهد؛ اگر همه چیز تغییر کند، دیگر نمی‌توان فهمید چه چیزی اساساً باعث موفقیت آن بوده است. این تعادل، یکی از دشوارترین بخش‌های توسعه نوآوری در آموزش است.

 

آزمایش کوچک، برای یادگیری بزرگ

یکی از ارزشمندترین مراحل در مسیر نوآوری، آزمایش در مقیاس محدود است. اما پایلوت نباید صرفاً نسخه کوچک‌شده اجرای نهایی باشد.پایلوت زمانی ارزش دارد که به سازمان اجازه دهد درباره خودِ راهکار یاد بگیرد. در این مرحله باید دید کاربران چگونه با محصول یا برنامه تعامل می‌کنند، کدام بخش برایشان دشوار است، چه چیزی با فرایندهای موجود ناسازگار است و چه پیامدهای پیش‌بینی‌نشده‌ای رخ می‌دهد.

گاهی یک تیم طراحی ماه‌ها برای ساخت ویژگی‌ای وقت می‌گذارد که کاربران عملاً به آن نیاز ندارند. گاهی مشخص می‌شود مشکل اصلی فناوری نیست، بلکه فرایند اجرایی است. در موارد دیگر، ممکن است اصل ایده درست باشد اما نحوه ارائه آن نیاز به تغییر داشته باشد.

پایلوت خوب به جای اینکه تنها بپرسد «آیا این راهکار جواب داد؟»، اطلاعات دقیق‌تری جمع می‌کند مثل اینکه برای چه کسی، در چه شرایطی، با چه سازوکاری و با چه هزینه‌ای جواب داد؟ همین تفاوت میان «آزمون موفقیت» و «آزمون یادگیری» است.

اگر هدف فقط اثبات موفقیت ایده باشد، احتمال دارد داده‌های نامطلوب نادیده گرفته شوند. اما اگر هدف یادگیری باشد، شکست‌های کوچک می‌توانند بسیار ارزشمند باشند؛ زیرا پیش از آنکه اشتباه در مقیاس بزرگ رخ دهد، امکان اصلاح آن فراهم می‌شود.

 

داده قرار نیست جای قضاوت انسانی را بگیرد

در سال‌های اخیر، داده و فناوری به یکی از عناصر اصلی تحول آموزشی تبدیل شده‌اند. سامانه‌های اطلاعاتی، داشبوردها، تحلیل‌های یادگیری و ابزارهای هوش مصنوعی می‌توانند اطلاعاتی در اختیار مدارس قرار دهند که پیش‌تر به‌سادگی قابل دسترس نبود. اما داده به‌تنهایی تصمیم نمی‌گیرد.

یک داشبورد ممکن است نشان دهد غیبت دانش‌آموز افزایش یافته است، اما توضیح نمی‌دهد چرا. داده می‌تواند افت نمره را آشکار کند، ولی معنای آن افت را باید در زمینه زندگی دانش‌آموز، کلاس و مدرسه فهمید. خطر زمانی آغاز می‌شود که داده به جای آنکه ابزار فهم باشد، به جای فهم بنشیند.

مدرسه‌ای که همه‌چیز را فقط از طریق شاخص‌های قابل اندازه‌گیری ببیند، ممکن است بخش‌هایی از تجربه آموزشی را که به‌سادگی در عدد ثبت نمی‌شوند از دست بدهد؛ از جمله احساس تعلق، اعتماد، کنجکاوی، کیفیت رابطه معلم و دانش‌آموز یا حس معناداری یادگیری. داده خوب، داده‌ای نیست که فقط زیاد باشد؛ داده‌ای است که بتواند به تصمیم بهتر منجر شود.

 

 فناوری زمانی ارزشمند است که مسئله را بهتر حل کند

در بحث تحول دیجیتال آموزش، گاهی خودِ فناوری تبدیل به مسئله اصلی می‌شود. سازمان‌ها به دنبال هوش مصنوعی، پلتفرم، اپلیکیشن یا کلاس هوشمند می‌روند، پیش از آنکه روشن کرده باشند دقیقاً چه مشکلی را قرار است حل کنند. این وارونگی می‌تواند بسیار پرهزینه باشد.

اگر مسئله ضعف ارتباط میان مدرسه و خانواده باشد، شاید یک سامانه ارتباطی مناسب ارزشمند باشد. اگر مسئله نبود داده یکپارچه برای تصمیم‌گیری مدیر است، سیستم مدیریت مدرسه می‌تواند نقطه اهرمی مهمی ایجاد کند. اگر مسئله شخصی‌سازی یادگیری باشد، فناوری‌های تطبیقی ممکن است بخشی از پاسخ باشند. اما در هیچ‌کدام از این موارد، فناوری هدف نهایی نیست.

فناوری باید بتواند یک فرایند را بهتر، عادلانه‌تر، سریع‌تر یا دقیق‌تر کند؛ و اگر نتواند، صرفاً دیجیتال بودن آن دلیل کافی برای ارزشمند بودنش نیست. مدرسه آینده الزاماً مدرسه‌ای نیست که بیشترین ابزار را در اختیار دارد. شاید مدرسه آینده مدرسه‌ای باشد که بهتر می‌داند کجا به فناوری نیاز دارد و کجا انسان باید در مرکز باقی بماند.

 

مقیاس‌پذیری

بسیاری از نوآوری‌ها در مرحله اولیه جذاب‌اند. تیم کوچک است، ارتباط‌ها سریع‌اند و امکان تصمیم‌گیری انعطاف‌پذیر وجود دارد. اما با بزرگ شدن پروژه، همان ویژگی‌هایی که در ابتدا مزیت محسوب می‌شدند ممکن است از بین بروند.

گسترش از چند مدرسه به صدها یا هزاران مدرسه، مسئله‌ای کاملاً متفاوت ایجاد می‌کند. دیگر فقط درباره کیفیت خود راهکار صحبت نمی‌کنیم؛ زیرساخت، آموزش کاربران، پشتیبانی، تأمین مالی، سیاست‌گذاری، امنیت داده و سازوکار ارزیابی نیز وارد معادله می‌شوند. از اینجا به بعد، نوآوری باید بتواند با سیستم مذاکره کند.

اگر راهکار برای اجرا به فردی استثنایی در هر مدرسه وابسته باشد، احتمالاً در مقیاس بزرگ دوام نمی‌آورد. اگر برای استفاده از آن به آموزش‌های طولانی و پرهزینه نیاز باشد، توسعه آن دشوار می‌شود. اگر سیاست‌های موجود با آن ناسازگار باشند، حتی استقبال کاربران نیز ممکن است کافی نباشد. بنابراین مقیاس‌پذیری باید از همان مراحل ابتدایی طراحی در ذهن باشد، نه اینکه پس از موفقیت پایلوت به آن فکر کنیم. راهکاری که از ابتدا برای رشد طراحی نشده، ممکن است در لحظه‌ای که قرار است بیشترین اثر را ایجاد کند، با بزرگ‌ترین محدودیت‌های خود مواجه شود.

 

تغییر واقعی از محصول بزرگ‌تر است

در نهایت، شاید مهم‌ترین نکته برای زیست‌بوم آموزش این باشد که نوآوری را نباید با محصول اشتباه گرفت. یک محصول می‌تواند وارد مدرسه شود، اما تغییر زمانی رخ می‌دهد که رفتارها، فرایندها یا تصمیم‌ها به شکلی پایدار تغییر کنند. اگر معلم از ابزار جدید استفاده کند اما شیوه تدریسش همان باقی بماند، اگر مدیر سامانه‌ای تازه داشته باشد اما همچنان بدون داده تصمیم بگیرد، یا اگر دانش‌آموز فناوری جدیدی در اختیار داشته باشد اما تجربه یادگیری او تغییر نکند، نمی‌توان صرفاً از موفقیت تحول آموزشی سخن گفت. نوآوری واقعی زمانی اتفاق می‌افتد که راهکار بتواند در بافت مدرسه جا بیفتد و بخشی از زندگی روزمره آن شود.

اینجاست که طراحی، اجرا، ارزیابی و یادگیری به یک چرخه تبدیل می‌شوند. مسئله را می‌شناسیم، راهکاری را طراحی می‌کنیم، در زمینه واقعی آزمایش می‌کنیم، از نتایج یاد می‌گیریم، اصلاح می‌کنیم و سپس درباره گسترش تصمیم می‌گیریم. این مسیر شاید از ساختن یک محصول جدید کندتر باشد، اما آموزش عرصه‌ای نیست که بتوان پیچیدگی انسان را با سرعت یک فرایند نرم‌افزاری کنار زد.

تغییر در مدرسه، در نهایت، تغییر در تجربه انسان‌هایی است که هر روز در آن زندگی می‌کنند. و هرچه این واقعیت را جدی‌تر بگیریم، احتمال آنکه نوآوری از یک ایده جذاب به یک تغییر ماندگار تبدیل شود، بیشتر خواهد شد.

ص
فاطمه صادقی

نویسنده‌ی فعال در حوزه‌ی نوآوری آموزشی و از همراهان شبکه‌ی نورا.

سایر یادداشت‌های این نویسنده ←

یادداشت‌های مرتبط

همه‌ی مطالب ←

نورا

loadingImg

Noura