پرش به محتوای اصلی
پداگوژی15 دقیقه مطالعه

مسئله‌شناسی آموزش در ایران

روایتی از شکاف میان پژوهش و میدان

ص
فاطمه صادقی

مسئله‌شناسی آموزش در ایران

تصویر کاور — مسئله‌شناسی آموزش در ایران

 

هر نظام آموزشی، دیر یا زود، به نقطه‌ای می‌رسد که پرسش از چرایی بر چگونگی تقدم می‌یابد. پیش از آنکه راه‌حلی طراحی کنیم، باید مسئله را بشناسیم. این گزاره، ساده‌ترین و در عین حال دشوارترین اصل در سیاست‌گذاری آموزشی است. دشوار از این رو که شناخت مسئله، خود نیازمند نوعی کنجکاویِ روش‌مند و شجاعتی برای رویارویی با واقعیت است.

آزمایشگاه بینش و طراحی نورا در تازه‌ترین پژوهش خود، با واکاوی هوشمندِ بیش از ۳۵۰۰ مقاله علمی در حوزه علوم تربیتی که در بازه یک‌دهه اخیر (۱۳۹۴ تا ۱۴۰۴) در ایران منتشر شده‌اند، کوشیده است تا تصویری از مسائل واقعی آموزش ایران ترسیم کند. نقشه‌ای که نشان می‌دهد کجا تولید دانش از تقاضای میدان پیشی گرفته، کجا عطشِ دانستن بی‌پاسخ مانده، و مهم‌تر از همه، نظام پژوهش آموزشی ما چه چیزهایی را مسئله می‌داند و چه چیزهایی را نادیده می‌گیرد.

 

ناترازی در بازار دانش

آموزش، همچون هر زیست‌بوم پیچیده‌ای، از دو جریان موازی تغذیه می‌کند. جریان تولید دانش (آنچه پژوهشگران می‌نویسند) و جریان تقاضا برای دانش (آنچه ذی‌نفعان آموزشی به دنبالش هستند). وقتی این دو جریان با یکدیگر هماهنگ باشند، نظام آموزشی می‌تواند پویا و پاسخگو باقی بماند. اما وقتی شکافی عمیق میان عرضه و تقاضا شکل می‌گیرد، پژوهش‌ها به متونِ بی‌مخاطب بدل می‌شوند و میدان نیز ناچار به شهود و آزمون‌وخطا پناه می‌برد. تحلیلِ تقاطع میان حجم تولید مقاله در هر حوزه و میزان دانلودِ آنها (به‌عنوان برساختی از کنجکاوی و نیاز میدان)، چهار ناحیه راهبردی را در اکوسیستم علوم تربیتی ایران آشکار می‌کند:

ناحیه نخست: عطش و فرصت. حوزه‌هایی مانند «هنر و بازی» و «فضاهای آموزشی»، با وجود تولیدی مقاله بسیار ناچیز (به‌ترتیب ۲۵ و ۸ مقاله در یک دهه)، بالاترین میانگین دانلود را به خود اختصاص داده‌اند. این شکافِ معنادار یک فرصتِ طلایی است. فرصتی برای سرمایه‌گذاری، طراحی محصول آموزشی، یا بازتعریفِ اولویت‌های پژوهشی در حوزه آموزش. ذی‌نفعان میدان به‌وضوح از این حوزه‌ها استقبال می‌کنند، اما دانشگاه هنوز به درکِ عمقِ این نیاز نرسیده است.

ناحیه دوم: اشباع و گسست. در سوی دیگر، حوزه‌هایی چون «مدیریت آموزشی» و «برنامه‌ریزی درسی» با انبوهی از مقالات (بیش از ۱۸۰۰ مقاله در مجموع) و در عین حال، پایین‌ترین نرخِ دانلود روبه‌رو هستند. این ناترازی از نوعی ناهماهنگیِ ماهوی ناشی می‌شود. بسیاری از پژوهش‌های این حوزه، واکنشی به وقایعِ بیرونی‌اند (همچون اوج‌گیریِ کرونا)، نه پیشرانِ تغییر در مدرسه. دانش مدیریت آموزشی در ایران، در چارچوبِ بوروکراسیِ سنتی گرفتار شده و از مدل‌های نوین تفکر استراتژیک فاصله گرفته است. برنامه‌ریزی درسی نیز همچنان بر ساختارِ کتاب‌های درسی و تحلیلِ محتوایِ آن‌ها متمرکز است، در حالی که تجربه زیسته دانش‌آموز، مهارت‌های نرم و نیازهای جهانِ در حالِ تغییر، در حاشیه قرار گرفته‌اند.

ناحیه سوم: پایداریِ راهبردی. دو حوزه «آموزش استثنایی» و «روش‌های تدریس» به‌لحاظ تولید و مصرف در ترازِ نسبی قرار دارند. به‌نظر می‌رسد این دو حوزه، به دلیل پیوند مستقیم با واقعیتِ کلاس درس و نیازهای روزمره معلمان و دانش‌آموزان، همواره در کانونِ توجه باقی مانده‌اند. با این حال، بررسیِ عمیق‌تر نشان می‌دهد که حتی در این حوزه‌ها نیز نوعی رکودِ محتوایی وجود دارد؛ گویی پژوهشگران در دایره‌ای از موضوعاتِ تکراری گرفتار شده‌اند و از ورود به مسائلِ نوپدید بازمانده‌اند.

ناحیه چهارم: گسستِ فناورانه. حوزه «تکنولوژی آموزشی» با وجودِ ۱۷۵ مقاله، کمترین نرخِ دانلود را دارد. این تضادِ آشکار، روایتی از بحرانِ ارتباط با میدان را روایت می‌کند. علی‌رغم جذابیتِ ظاهریِ عنوان، خروجی‌های پژوهشی یا بیش از حدِ نظری‌اند یا به مسائلِ روزمره معلمان و مدارس پاسخ نمی‌دهند. در حالی که جریانِ جهانیِ آموزش با چالش‌های هوش مصنوعیِ مولد و یادگیریِ ترکیبی دست‌وپنجه نرم می‌کند، بخشِ بزرگی از تولیداتِ داخلی همچنان در حصارِ موضوعاتِ کلاسیک و اشباع‌شده باقی مانده است. پژوهشِ فناوری آموزشی در ایران، به‌جای آنکه پیشرانِ تحول باشد، به توصیف‌گرِ ابزارهایِ گذشته تبدیل شده است.

 

 مسائل آموزشی در سه سطحِ ساختار، فرآیند و غایت

پس از کدگذاریِ هوشمندِ مقالات با استفاده از مدل‌های زبانیِ بزرگ، سه خوشه کلان از مسائل پدیدار شد که هر یک، سطحی از نظامِ آموزشی را بازنمایی می‌کنند. این خوشه‌بندی، برخلافِ دسته‌بندی‌های سنتیِ کتابخانه‌ای، نه بر اساسِ عناوینِ حوزه‌ها، که بر اساسِ تشابهِ معناییِ مسائل شکل گرفته است.

سطحِ نخست: مدارس و مدیران (ساختار). این سطح با سهمِ ۲۴ درصدی از کلِ مقالات، بر مسائلِ ناظر بر مدیریتِ مدرسه و نظامِ اداری متمرکز است. مهم‌ترین مسئله در این سطح، «رکود حرفه‌ای» مدیران و کادرِ اجرایی است؛ پدیده‌ای که انگیزه‌زدایی می‌کند و اثربخشیِ سازمان را کاهش می‌دهد. در کنار آن، خلاء الگوهای رهبری نوین و ضعف در تفکرِ استراتژیک دو زخمِ کهنه‌اند که نشان می‌دهند نظامِ مدیریتیِ مدارس، بیش از آنکه آینده‌نگر باشد، در روزمرگی و مدیریتِ بحران‌هایِ آنی غرق شده است. شاید تلخ‌ترین یافته در این خوشه، آن باشد که حوزه مدیریت آموزشی، تنها در مواجهه با شوک‌هایی چون پاندمی کرونا به کانونِ توجه بازمی‌گردد و با فروکش کردنِ بحران، بار دیگر به حاشیه می‌رود.

سطحِ دوم: کلاس درس و معلمان (فرآیند). بزرگ‌ترین سطح با سهمِ ۴۲ درصدی، به روش‌های تدریس، برنامه‌ریزی درسی و تعاملاتِ کلاسی اختصاص دارد. بحرانِ ادغامِ تکنولوژی و سوادِ دیجیتال در صدرِ مسائل این سطح قرار دارد؛ چالشی که معلمان را در بازتعریفِ نقشِ خود، از انتقال‌دهنده به تسهیل‌گر، دچارِ سردرگمی کرده است. عدمِ انطباقِ برنامه درسی با نیازهایِ مهارتی، به‌ویژه در حوزه مهارت‌های نرم و سوادِ مالی و رسانه‌ای، نقدی ساختاری بر محتوایِ کتاب‌های درسی وارد می‌کند. همچنین مقاومت در برابرِ شیوه‌های ارزشیابیِ نوین و مدیریتِ کلاس‌هایِ پرجمعیت و چندپایه، تضادِ میانِ ایده‌هایِ آموزشیِ آرمانی و واقعیت‌هایِ اجرایی را به تصویر می‌کشند.

سطحِ سوم: یادگیری و دانش‌آموزان (پیامد). این سطح با سهمِ ۳۴ درصدی، به پیامدهایِ انسانیِ نظامِ آموزشی در سطحِ یادگیرنده می‌پردازد. نارسایی در حمایت از دانش‌آموزان با نیازهای ویژه فراوان‌ترین مسئله این سطح است؛ مثل کودکانی با اختلالاتِ طیفِ اوتیسم، نارساییِ توجه، یا اختلالاتِ یادگیریِ خاص، که نظامِ آموزشیِ عادی آمادگیِ پذیرش و پرورشِ آن‌ها را ندارد. در کنار آن، آسیب‌هایِ نوپدید و خشونتِ دیجیتال، از پرخاشگریِ سایبری تا اعتیادِ اینترنتی، سلامتِ روانِ یادگیرندگان را تهدید می‌کند. بحرانِ اضطراب و اهمال‌کاریِ تحصیلی که ریشه در ساختارهایِ رقابتیِ کنکور دارد، دانش‌آموزان را به فرسودگیِ تحصیلی می‌کشاند. و در نهایت، تنیدگیِ یادگیری با فشارهایِ روانیِ والدگری، نشان می‌دهد که چگونه فشارهایِ خانواده، به‌ویژه در حوزه کودکانِ با نیازهای ویژه، به فرآیندِ یادگیری سرایت می‌کند.

 

روشی برای دیدنِ نادیدنی‌ها

آنچه این پژوهش را از مرورهایِ نظام‌مندِ سنتی متمایز می‌کند، نه صرفاً حجمِ داده، که نوعِ نگاه به آن است. پژوهشگرانِ نورا، به‌جای اتکا بر کلیدواژه‌هایِ ازپیش‌تعیین‌شده یا قضاوت‌هایِ ذهنی، از ترکیبی از روش‌هایِ محاسباتی و مدل‌هایِ زبانیِ بزرگ بهره برده‌اند تا از دلِ متنِ مقالات، مضامینِ پنهان را استخراج کنند. رویکردِ جستجویِ اکتشافی -یعنی ورود به بدنه ادبیات بدونِ محدودیتِ موضوعی- به پژوهشگران اجازه داد تا الگوهایی را ببینند که اگر از پیش کلیدواژه‌ای برایشان تعیین شده بود، هرگز آشکار نمی‌شدند.

 

با این حال، مقالاتِ علمی، با وجودِ غنایِ خود، همواره با تأخیرِ زمانی نسبت به مسائلِ میدان تولید می‌شوند. همچنین، برچسب‌گذاریِ هوشمند با مدل‌های زبانی، هرچند کارآمد، خالی از خطا نیست. نورا در گام‌هایِ بعدیِ این پژوهش، با واکاویِ روزنامه‌ها، شبکه‌هایِ اجتماعی، و گفتگو با خبرگان و ذی‌نفعان، خواهد کوشید تا تصویری پویاتر و جامع‌تر از مسائلِ آموزش ایران ترسیم کند. آنچه در این گزارش آمده، آغازِ یک سفرِ مسئله‌شناسانه است؛ سفری که نقشه‌ای مشخص را دنبال می‌کند.

 

پشتِ پرده این نقشه چگونه کشیده شد؟

پیش از آنکه به عمقِ یافته‌ها فرو رویم، شاید بد نباشد نگاهی به پشت‌صحنه این پژوهش داشته باشیم. روشی که در این مطالعه به کار رفته، نه مرورِ ادبیاتِ سنتی است و نه کتاب‌سنجیِ صرف. بلکه تلاشی است برای گذر از مرورِ توصیفی به مسئله‌شناسیِ سیستماتیک؛ روشی که در آن، داده‌ها خود سخن می‌گویند و پژوهشگر نقشِ شنونده‌ای دقیق را ایفا می‌کند.

به‌جای آنکه از پیش تعیین کنیم چه کلیدواژه‌هایی «مسئله» محسوب می‌شوند، با راهبردِ جستجویِ اکتشافی، تمامیِ مقالاتِ علوم تربیتیِ نمایه‌شده در پرتالِ جامعِ علومِ انسانی را در بازه یک‌دهه، بدونِ هیچ محدودیتِ موضوعی، گردآوری کردیم. سپس، با تکیه بر زبانِ برنامه‌نویسی R و فنونِ وب‌کاوی، داده‌هایِ کتاب‌شناختی شاملِ عنوان، چکیده، کلیدواژه‌ها، سالِ انتشار، و آمارِ بازدید و دانلود را استخراج کردیم.

اما گامِ تعیین‌کننده، آنجا بود که از مدل‌هایِ زبانیِ بزرگ (LLM) برای کدگذاریِ سه‌لایه هر مقاله استفاده کردیم: «پرسونا» (ذی‌نفعِ اصلیِ پژوهش)، «مسئله» (چالشِ عینی و عملیاتی که مقاله به آن پرداخته)، و «روشِ پژوهشی» (نوعِ شواهدی که مقاله ارائه داده است). این روش، برخلافِ کدگذاریِ دستی که همواره با سوگیریِ پژوهشگر همراه است، به داده‌ها اجازه داد تا خود را سازماندهی کنند و مضامینِ پنهان را آشکار سازند.

با این حال، هیچ روشی بی‌نقص نیست. مقالاتِ علمی، به‌طورِ طبیعی، با تأخیری چندماهه تا چندساله نسبت به مسائلِ میدان تولید می‌شوند. همچنین، برچسب‌گذاریِ هوشمند، هرچند کارآمد، گاه به خطاهایِ جزئی دچار می‌شود. نورا برای جبرانِ این محدودیت‌ها، از سه منبعِ موازی برای پشتیبانی از یافته‌های خود بهره برده است. این منابع شامل آمارهایِ رسمیِ آموزش‌وپرورش، گزارش‌هایِ پژوهشگاهِ مطالعاتِ آموزش‌وپرورش، و روندهایِ بین‌المللیِ مستند از سویِ یونسکو و سازمانِ همکاریِ اقتصادی هستند.

 

ریخت‌شناسیِ تولید دانش

بسیار خب. حالا که از روش گفتیم، بیاییم به تصویرِ کلان نگاه کنیم. در یک‌دهه اخیر، ۳۵۶۸ مقاله در حوزه علومِ تربیتی در ایران منتشر شده‌اند. اما این مقاله‌ها در هشت زیرحوزه‌یِ تخصصی، توزیعی به‌شدتِ نابرابر دارند. آموزشِ استثنایی با ۱۰۵۹ مقاله، پُرتولیدترین حوزه است. پس از آن مدیریتِ آموزشی با ۱۰۵۲ مقاله و پژوهشِ آموزشی با ۸۱۷ مقاله قرار دارند. این سه حوزه، نزدیک به ۸۰ درصد از کلِ تولیداتِ علمیِ علومِ تربیتی را به خود اختصاص داده‌اند.

در نقطه مقابل، حوزه فضاهایِ آموزشی با تنها ۸ مقاله در یک‌دهه، عملاً به دستِ فراموشی سپرده شده است. هنر و بازی با ۲۵ مقاله و برنامه‌ریزیِ آموزشی با ۷۹ مقاله، دیگر حوزه‌هایِ مغفول هستند. این شکافِ عمیق، نشان می‌دهد که نظامِ پژوهشیِ ما، به‌جای تنوع‌بخشی به حوزه‌هایِ مطالعاتی، در دایره‌ای محدود از موضوعاتِ تثبیت‌شده گرفتار آمده است.

 

استقبالِ پژوهشی

اما تولید، تنها یک رویِ سکه است. رویِ دیگر، مصرف یا به‌عبارتِ دقیق‌تر، میزانِ استقبالِ مخاطبان از این تولیدات است. اگر تعدادِ دانلود را به‌عنوانِ برساختی از کنجکاوی و نیازِ میدان در نظر بگیریم، تصویری شگفت‌انگیز پدیدار می‌شود.

حوزه هنر و بازی با وجودِ تنها ۲۵ مقاله، میانگینِ دانلودِ ۱۳۴۷ دارد؛ یعنی هر مقاله در این حوزه، بیش از دو برابرِ مقالاتِ مدیریت دانلود شده است. این فاصله معنادار میانِ تولید و تقاضا، یک سیگنالِ جدی است. ذی‌نفعانِ آموزشی، به‌ویژه در حوزه آموزشِ پیش‌دبستانی و دبستانی، به‌شدت تشنه دانشِ کاربردی در موردِ بازی هستند. گزارش‌هایِ یونیسف و بنیادِ لگو نیز مؤید این نکته‌اند که بازی، نه یک سرگرمیِ حاشیه‌ای، که یکی از مهم‌ترین راه‌هایِ کسبِ مهارت‌هایِ اساسیِ شناختی، حرکتی و اجتماعی در کودکان است. اما پژوهشگرانِ ایرانی، این حوزه را عملاً رها کرده‌اند.

در سویِ دیگر، حوزه تکنولوژیِ آموزشی با ۱۷۱ مقاله، میانگینِ دانلودِ تنها ۳۲۶ را دارد؛ یعنی کمترین نرخِ تبدیلِ دانش به عمل در میانِ تمامِ زیرحوزه‌ها. این تضاد، روایتی تلخ از بحرانِ ارتباط با میدان را روایت می‌کند. پژوهش‌هایِ این حوزه یا از مسائلِ واقعیِ کلاسِ درس فاصله دارند، یا در حصارِ موضوعاتِ تکراری و اشباع‌شده گرفتار شده‌اند. در حالی که جریانِ جهانیِ آموزش با چالش‌هایِ هوشِ مصنوعیِ مولد و یادگیریِ ترکیبی دست‌وپنجه نرم می‌کند، بخشِ بزرگی از تولیداتِ داخلی، همچنان به بررسیِ تأثیرِ چندرسانه‌ای‌هایِ سنتی بر یادگیری مشغول‌اند. گویی پژوهشِ فناوریِ آموزشی در ایران، به‌جای آنکه پیشرانِ تحول باشد، به توصیف‌گرِ ابزارهایِ گذشته بدل شده است.

حوزه فضاهایِ آموزشی نیز با ۸ مقاله و میانگینِ دانلودِ ۸۹۴، یک پدیده عجیب دیگر است. فقرِ شدیدِ تولید، در کنارِ تقاضایِ بالا، نشان می‌دهد که این حوزه، هم در ایران و هم در جهان، یک گلوگاهِ پژوهش محسوب می‌شود. گزارش‌هایِ سازمانِ همکاری و توسعه اقتصادی (۲۰۲۳) تأکید می‌کنند که بسیاری از کشورها همچنان در حالِ توسعه پایگاهِ شواهد برای پیوندِ میانِ فضایِ آموزشی و نتایجِ یادگیری هستند. به‌عبارتِ دیگر، این حوزه، نه فقط در ایران، که در سطحِ جهانی نیز مغفول مانده و همین، آن را به یک فرصتِ طلایی برایِ نوآوری تبدیل کرده است.

 

چهار ناحیه راهبردی

اگر دو متغیرِ «حجمِ تولید» و «میانگینِ دانلود» را در یک نمودارِ دو بُعدی کنار هم قرار دهیم، اکوسیستمِ دانشِ علومِ تربیتیِ ایران به چهار ناحیه راهبردی تقسیم می‌شود که هر یک، روایتی متفاوت از نسبتِ پژوهش و میدان روایت می‌کنند:

ربعِ نخست: پایداریِ راهبردی (تولید بالا، مصرف بالا). حوزه‌هایِ «آموزشِ استثنایی» و «روش‌هایِ تدریس» در این ناحیه جای می‌گیرند. پیوندِ مستقیم با واقعیتِ کلاسِ درس و نیازهایِ روزمره معلمان، این حوزه‌ها را از فرسودگیِ محتوایی مصون نگه داشته است. با این حال، بررسیِ دقیق‌تر نشان می‌دهد که حتی این دو حوزه نیز از نوعی «رکودِ مفهومی» رنج می‌برند؛ گویی پژوهشگران در دایره‌ای از مسائلِ تکراری گرفتار شده‌اند و از ورود به مرزهایِ جدیدِ دانش بازمانده‌اند.

ربعِ دوم: اشباعِ موضوعی (تولید بالا، مصرف پایین). «مدیریتِ آموزشی» و «برنامه‌ریزیِ درسی» در این ناحیه قرار دارند. با وجودِ بالاترین حجمِ تولید (نزدیک به ۱۹۰۰ مقاله در مجموع)، کمترین نرخِ نفوذ را تجربه می‌کنند. تحلیلِ روندها نشان می‌دهد که این حوزه‌ها، بیش از آنکه پیشرانِ تغییر باشند، واکنشی به شوک‌هایِ بیرونی‌اند. مدیریتِ آموزشی در زمانِ بحرانِ کرونا به کانونِ توجه بازگشت، اما بلافاصله پس از فروکش کردنِ آن، به حاشیه رانده شد. برنامه‌ریزیِ درسی نیز همچنان در بندِ رویکردهایِ سنتیِ تحلیلِ محتوا و تمرکزِ صرف بر کتاب‌هایِ درسی باقی مانده است.

ربعِ سوم: گسستِ فناورانه (تولید پایین، مصرف پایین). «تکنولوژیِ آموزشی» با تولیدِ متوسط و پایین‌ترین نرخِ دانلود، در این ناحیه قرار دارد. این گسست، نشان می‌دهد که پژوهش‌هایِ این حوزه از ارائه دانشِ کاربردی برای ذی‌نفعان ناتوان‌اند. شاید بتوان گفت که حوزه فناوریِ آموزشی در ایران، به ابزارپژوهی گرفتار آمده و از مسئله‌پژوهی فاصله گرفته است.

ربعِ چهارم: عطشِ پنهان و فرصت‌هایِ طلایی (تولید پایین، مصرف بالا). «هنر و بازی» و «فضاهایِ آموزشی» در این ناحیه جای دارند. بالاترین نرخِ دانلود در برابرِ ناچیزترینِ تولید، تصویری از عطشِ علمی را به نمایش می‌گذارد. ذی‌نفعانِ میدان به‌شدت به دنبالِ دانشِ کاربردی در این حوزه‌ها هستند، اما دانشگاه از آن غفلت کرده است. این ناحیه، یک فرصتِ راهبردی برایِ کارآفرینان، سرمایه‌گذاران و پژوهشگرانِ آینده‌نگر است.

 

روایتی از واکنش‌گری به‌جای آینده‌پژوهی

نگاهی به روندِ تغییراتِ علایقِ پژوهشی در طولِ زمان، زاویه‌هایِ پنهان‌تری از این ناترازی را آشکار می‌کند. آموزشِ استثنایی به‌عنوانِ حوزه‌ای همیشه‌پرمخاطب، ثباتی قابلِ توجه دارد؛ گویی چالش‌هایِ این بخش، دغدغه‌ای پایان‌ناپذیر است که هرگز از اولویتِ خانواده‌ها و متخصصان خارج نمی‌شود.

در مقابل، حوزه مدیریتِ آموزشی رفتاری کاملاً واکنشی از خود نشان داده است. این حوزه، تنها در سال‌هایِ اوج‌گیریِ کرونا (۱۴۰۰-۱۴۰۱) به کانونِ توجه بدل شد و بلافاصله پس از فروکش کردنِ بحران، به حاشیه رانده شد. گویی این دانش، تنها برایِ مدیریتِ آشوب طراحی شده و برایِ روزهایِ آرامش، برنامه‌ای مدون ندارد.

از سویِ دیگر، با یک شکافِ عمیق و تأمل‌برانگیز در حوزه هنر و بازی مواجه‌ایم. از سالِ ۱۳۹۷ تاکنون، اشتیاق و توجهِ عمومی به این بخش همواره فراتر از حدِ انتظار بوده، اما نبودِ پژوهش‌هایِ باکیفیت و تخصصی، این عطش را بی‌پاسخ گذاشته است. در نهایت، احتمالاً به سببِ موجِ جهانیِ هوشِ مصنوعی در سالِ ۱۴۰۲ به بعد، شاهدِ جهشِ ناگهانیِ توجه به فناوری‌هایِ آموزشی هستیم؛ جریانی نوظهور که اگرچه فضایِ گفتگو را تسخیر کرده، اما هنوز نتوانسته از مرحله هیاهویِ ابزارها عبور کند و به تغییری عمیق در شیوه نگرش به آموزش تبدیل شود.

 

فرصت‌هایِ طلایی

کدگذاریِ دقیقِ مسائلِ مطرح‌شده در پژوهش‌هایِ این دهه، دو فرصتِ راهبردی را آشکار می‌سازد که نشان می‌دهند میدان، در برخی حوزه‌ها، از آکادمی پیشی گرفته است:

نخست: هوشِ مصنوعی در آموزش. تولیدِ پژوهشی در این حوزه بسیار ناچیز است، اما میزانِ دانلود به‌شدت بالا. ذی‌نفعانِ میدان به‌دنبالِ درکِ کاربردهایِ هوشِ مصنوعی در مدرسه و کلاس‌ها هستند، اما پژوهشگران هنوز در آغازِ راه‌اند. این شکاف، یک فرصتِ طلایی برایِ تولیدِ دانشِ کاربردی و بومی در این حوزه است.

دوم: فناوری‌هایِ کمکی برایِ نیازهایِ ویژه. پژوهشِ آموزشِ استثنایی در ایران، با رویکردی عمدتاً بالینی، بر تشخیصِ اختلالات متمرکز است. اما میدان، به‌نظر می‌رسد به ابزارهایِ جبران‌کننده و مداخله‌گر نیاز دارد. فناوری‌هایِ کمکی، از نرم‌افزارهایِ تبدیلِ متن به گفتار تا ابزارهایِ واقعیتِ افزوده برایِ کودکانِ طیفِ اوتیسم، حوزه‌هایی‌اند که هم تولیدشان در ایران ناچیز است و هم تقاضا برایِ آن‌ها به‌شدت احساس می‌شود.

 

جمع‌بندی

این پژوهش، تصویری شفاف‌تر از اکوسیستمِ پژوهشِ علومِ تربیتیِ ایران به دست می‌دهد؛ تصویری که در آن، تولیدِ انبوه لزوماً به معنایِ نفوذِ میدانی نیست، و تقاضایِ مخاطب در بسیاری از حوزه‌ها بی‌پاسخ مانده است. سه درسِ راهبردی را می‌توان از این یافته‌ها استخراج کرد:

نخست: غلبه رویکردِ مدیریتِ بحران بر آینده‌پژوهی. نظامِ پژوهشِ آموزشیِ ایران، عمیقاً واکنشی است. تولیداتِ علمی، عمدتاً در پاسخ به محرک‌هایِ بیرونی (همچون کرونا) شکل می‌گیرند و با فروکش کردنِ بحران، دچارِ افتِ محسوسی می‌شوند. این وابستگی به شوک‌هایِ محیطی برایِ تحریکِ فعالیت‌هایِ علمی، ضرورتِ گذار از پژوهش‌هایِ درمان‌محور به رویکردهایِ آینده‌نگر و پیش‌دستانه را برجسته می‌سازد.

دوم: ناترازیِ ساختاری میانِ اولویت‌هایِ پژوهشی و نیازهایِ واقعی. حوزه‌هایِ دارایِ بیشترینِ متقاضی (هنر و بازی، فضاهایِ آموزشی، هوشِ مصنوعی، فناوری‌هایِ کمکی)، کمترین میزانِ پاسخ‌گویی را از سویِ جامعه علمی دریافت کرده‌اند. این شکاف، یک شکست برای بازارِ دانش است که نیازمندِ مداخله آگاهانه سیاست‌گذاران و سرمایه‌گذاران است.

سوم: اشباعِ کمی در حوزه‌هایِ سنتی، ضرورتِ تغییرِ پارادایم. مدیریتِ آموزشی و برنامه‌ریزیِ درسی، با وجودِ بالاترین حجمِ تولید، کمترین اثرگذاری را تجربه می‌کنند. مسئله در این حوزه‌ها، نه کمبودِ تولید، که ضرورتِ تغییرِ پارادایم است. گذار از بوروکراسیِ اداری به رهبریِ آموزشی، و چرخش از متن‌محوری به تجربه یادگیرنده.

 

سخنِ پایانی

این پژوهش، بخشی از مجموعه‌پژوهش‌هایِ مسئله‌شناسیِ آموزش در ایران است که در آزمایشگاهِ بینش و طراحیِ نورا تعریف شده‌اند. هدف، تولیدِ فهرستی بلندبالا از مشکلات نیست، بلکه ارائه یک تاکسونومیِ جامع از مسائلِ آموزش در ایران و اهمیت و اولویت‌هایِ آن‌هاست. نقشه‌ای که به کارآفرینان بگوید محصولشان باید چه مسئله‌ای را حل کند، به سرمایه‌گذاران نشان دهد کدام حوزه‌ها گرسنه‌ترند و کدام بازارها اشباع شده، به سیاست‌گذاران تصویری از شکاف‌هایِ واقعی ارائه دهد، و مهم‌تر از هرچیز، به معلمان، مدیرانِ مدارس و والدین اطمینان دهد که ابزارهایی که به دستشان می‌رسد، برایِ مشکلِ واقعی‌شان طراحی شده است.

اما این نقشه، کامل نیست و هرگز کامل نخواهد بود. در گام‌هایِ بعدیِ این پژوهش، نورا به کاوش در روزنامه‌ها، نشریات، فروم‌ها و شبکه‌هایِ اجتماعی خواهد پرداخت، و با تحلیلِ نظراتِ خبرگان و ذی‌نفعان، حوزه‌ها و مسائلِ مغفول را کشف کرده، فرایندِ اعتبارسنجی و اولویت‌بندیِ مسائل را تکمیل خواهد کرد.

آموزشِ ایران، در گذرگاهی حساس قرار دارد. بازارِ محصولاتِ آموزشی، هر روز با پدیده‌هایِ تازه‌ای روبه‌رو می‌شود، اما بسیاری از این نوآوری‌ها، بر اساسِ شهودِ فردی یا ترجمه محصولاتِ موفق در جایِ دیگرِ جهان طراحی شده‌اند، نه بر اساسِ فهمی عمیق از مسائلِ بومی. مسئله‌شناسی، پیش‌نیازِ هر نوآوریِ مؤثر است و این گزارش، گامی است در مسیرِ پر کردنِ همان شکافی که پیش‌تر گفتیم: شکاف میانِ تولیدِ انبوهِ دانش و نیازِ واقعیِ میدان.

برای مطالعه نسخه کاملِ این گزارش و دسترسی به داده‌ها و تحلیل‌هایِ تفصیلی، به وب‌سایتِ آزمایشگاهِ بینش و طراحیِ نورا مراجعه کنید.

 

ص
فاطمه صادقی

نویسنده‌ی فعال در حوزه‌ی نوآوری آموزشی و از همراهان شبکه‌ی نورا.

سایر یادداشت‌های این نویسنده ←

یادداشت‌های مرتبط

همه‌ی مطالب ←

نورا

loadingImg

Noura