پرش به محتوای اصلی
طراحی فضای آموزشی17 دقیقه مطالعه

چگونه مسائل آموزش را ببینیم؟

ن
مرکز نوآوری نورا

چگونه مسائل آموزش را ببینیم؟

تصویر کاور — چگونه مسائل آموزش را ببینیم؟

 

در آموزش‌وپرورش، معمولاً خیلی زود به سراغ راه‌حل می‌رویم. افت نمره‌ها را می‌بینیم و از اصلاح برنامه درسی حرف می‌زنیم؛ کمبود معلم را مشاهده می‌کنیم و به استخدام فکر می‌کنیم؛ نابرابری آموزشی را می‌بینیم و افزایش بودجه را پیشنهاد می‌دهیم. این واکنش‌ها قابل فهم‌اند، اما یک مرحله مهم پیش از همه این‌ها وجود دارد که اغلب در شتاب برای اقدام از قلم می‌افتد و آن چگونگی تعریف مسئله‌ست.

یک پدیده اجتماعی لزوماً با برچسب «مسئله» از پیش در جهان وجود ندارد. واقعیت آموزشی مجموعه‌ای پیچیده از رخدادها، رفتارها، تجربه‌ها، روابط و ساختارهاست. هنگامی که پژوهشگر، سیاست‌گذار یا مدیر بخشی از این واقعیت را انتخاب می‌کند، به آن نام می‌دهد و میان وضعیت موجود و وضعیتی مطلوب فاصله‌ای ترسیم می‌کند، در حقیقت در حال «مسئله‌گذاری» است. به تعبیر شون Schön, 1983))، ما پیش از آنکه مسئله‌ای را حل کنیم، باید آن را قاب‌بندی و صورت‌بندی کنیم.

این تمایز میان حل مسئله و مسئله‌گذاری شاید در ظاهر مفهومی نظری به نظر برسد، اما پیامدهای کاملاً عملی دارد. اگر مسئله را اشتباه تعریف کنیم، ممکن است با دقت فراوان راه‌حلی را اجرا کنیم که اساساً برای مسئله دیگری طراحی شده است. برای مثال، اگر افت کیفیت آموزشی را صرفاً «کمبود منابع» بدانیم، طبیعی است که راه‌حل را نیز در افزایش منابع جست‌وجو کنیم. اما اگر همین وضعیت را نتیجه مجموعه‌ای از روابط میان کیفیت تربیت معلم، فرهنگ مدرسه، شیوه ارزشیابی، انگیزه دانش‌آموز و سیاست‌های کلان بدانیم، نقطه شروع مداخله تغییر خواهد کرد. واقعیت یکی است؛ قاب‌بندی ما از آن متفاوت شده است.

در زیست‌بوم آموزش، این قاب‌بندی اهمیت بیشتری دارد؛ زیرا مدرسه یک سیستم بسته نیست. هر مسئله آموزشی در شبکه‌ای از خانواده، مدرسه، دولت، اقتصاد، فرهنگ و تجربه زیسته دانش‌آموز شکل می‌گیرد. بنابراین نخستین گام برای مداخله مؤثر، دیدن این شبکه و پرسیدن از خودِ مسئله است: آنچه امروز مشکل می‌نامیم، دقیقاً از چه زاویه‌ای مشکل است؟

 

 همه مسائل آموزشی از یک جنس نیستند

یکی از خطاهای رایج در سیاست‌گذاری، برخورد یکسان با مسائل متفاوت است. گویی هر مشکلی یک راه‌حل دارد که اگر متخصص مناسبی پیدا شود، می‌توان آن را اجرا کرد. اما مسائل آموزشی از نظر میزان پیچیدگی و نوع مداخله با یکدیگر تفاوت اساسی دارند.

در یک سوی این طیف، مسائل مهارپذیر قرار دارند. این مسائل مرزهای نسبتاً مشخصی دارند، رابطه میان علت و معلول در آن‌ها روشن‌تر است و می‌توان راه‌حل‌های پیشنهادی را آزمود و ارزیابی کرد. برای نمونه، ناهماهنگی میان سرفصل‌های درسی و استانداردهای یک آزمون ملی را می‌توان تا حد زیادی در قالب یک مسئله فنی بررسی کرد. در چنین موقعیتی، دانش تخصصی و طراحی دقیق می‌تواند نقش تعیین‌کننده‌ای داشته باشد. اما همه مسائل مدرسه این‌قدر آسان نیستند.

در سطح دوم، با چالش‌های تطبیقی مواجهیم؛ مسائلی که ریشه آن‌ها در رفتارها، باورها، عادت‌ها، منافع و وفاداری‌های فرهنگی کنشگران قرار دارد. در اینجا دستورالعمل فنی به‌تنهایی کافی نیست، زیرا آنچه باید تغییر کند فقط یک فرایند نیست؛ گاهی خودِ شیوه فکر کردن و عمل کردن افراد است. مقاومت معلمان در برابر تغییر نقش از «مدرس» به «تسهیل‌گر یادگیری»، نمونه‌ای از چنین چالشی است. برای مواجهه با آن، صرفاً نمی‌توان یک بخشنامه صادر کرد و انتظار داشت رفتار حرفه‌ای افراد تغییر کند. تغییر نیازمند یادگیری جمعی و بازنگری در هویت و نقش کنشگران است.

در انتهای پیچیده‌تر این طیف، مسائل بدخیم قرار دارند. این مسائل تعریف واحد و پایان مشخصی ندارند. گروه‌های مختلف ممکن است درباره اصل مسئله، علت آن و حتی معنای «حل شدن» اختلاف نظر داشته باشند. افزون بر آن، هر مداخله می‌تواند بخشی از سیستم را به شکل پیش‌بینی‌نشده تغییر دهد. نابرابری فرصت‌های آموزشی بر اساس خاستگاه طبقاتی را نمی‌توان با یک اقدام منفرد پایان‌یافته تلقی کرد؛ این نابرابری با اقتصاد، خانواده، فرهنگ، سیاست عمومی و ساختار مدرسه درهم‌تنیده است. چنین مسائلی معمولاً «حل» نمی‌شوند؛ بیشتر باید به‌طور مستمر مدیریت، پایش و بازتنظیم شوند.

شناخت این تفاوت، پیش‌شرط انتخاب ابزار مناسب است. یک مسئله فنی ممکن است به تخصص فنی نیاز داشته باشد، اما یک چالش تطبیقی به فرایند یادگیری و تغییر رفتار نیاز دارد و یک مسئله بدخیم به حکمرانی مستمر، گفت‌وگو میان ذی‌نفعان و پذیرش پیچیدگی سیستم.

 

 پیش از سنجیدن موفقیت، باید بدانیم آموزش برای چیست

حتی تعریف دقیق مسئله نیز کافی نیست. باید پرسید قرار است آموزش چه چیزی را محقق کند؟ این پرسش ساده به نظر می‌رسد، اما پاسخ‌های متفاوت به آن می‌توانند یک وضعیت واحد را به مسائل کاملاً متفاوتی تبدیل کنند. اگر آموزش را عمدتاً وسیله‌ای برای انتقال دانش و آماده‌سازی نیروی انسانی بدانیم، افت مهارت‌های ریاضی یا افزایش شکاف میان مهارت فارغ‌التحصیلان و نیاز بازار کار مسئله‌ای مرکزی خواهد بود. اگر آموزش را عرصه‌ای برای شکل‌گیری هویت اجتماعی بدانیم، رابطه دانش‌آموز با فرهنگ، جامعه و دیگران اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. و اگر غایت آموزش را پرورش انسان‌هایی مستقل و دارای عاملیت بدانیم، ممکن است مسئله اصلی را در ساختاری ببینیم که دانش‌آموز را به دریافت‌کننده منفعل آموزش تبدیل می‌کند. بیستا(Biesta, 2010) برای آموزش سه کارکرد متمایز اما مرتبط در نظر می‌گیرد: صلاحیت‌آموزی، جامعه‌پذیری و سوژگی یا عاملیت.

صلاحیت‌آموزی به دانش، مهارت و توانایی‌هایی مربوط است که فرد برای ادامه زندگی و فعالیت در جهان به آن‌ها نیاز دارد. در این سطح، مسئله آموزش می‌تواند کیفیت یادگیری، کارایی نظام یا آمادگی برای مشارکت حرفه‌ای باشد.

جامعه‌پذیری به ورود فرد به نظم‌های اجتماعی و فرهنگی مربوط می‌شود. مدرسه فقط ریاضی و علوم و زبان آموزش نمی‌دهد؛ به شکل‌های مختلف، درباره همکاری، مسئولیت، هویت و نسبت فرد با جامعه نیز اثر می‌گذارد. از این زاویه، یک نظام آموزشی ممکن است از نظر انتقال محتوای درسی موفق باشد، اما در ایجاد تجربه‌ای سالم از مشارکت اجتماعی با دشواری روبه‌رو شود.

لایه سوم، سوژگی یا عاملیت است؛ جایی که آموزش باید امکان ظهور فرد به‌عنوان موجودی مستقل و مسئول را فراهم کند. اینجا مسئله ظریف‌تر می‌شود. اگر مدرسه دانش‌آموز را صرفاً به‌عنوان «نیروی کار آینده» یا «شهروندی که باید با نظم موجود سازگار شود» ببیند، ممکن است بخشی از معنای تربیت را از دست بدهد.

پس وقتی از «کیفیت آموزش» سخن می‌گوییم، باید روشن کنیم کیفیت برای چه غایتی سنجیده می‌شود. یک نظام می‌تواند در انتقال اطلاعات کارآمد باشد و در عین حال در پرورش عاملیت فردی موفقیت کمتری داشته باشد. بدون مشخص کردن غایت، حتی مفهوم «بهبود» نیز مبهم باقی می‌ماند.

 

 آنچه در کلاس دیده می‌شود، همیشه ریشه مسئله نیست

یکی از مهم‌ترین دام‌ها در تحلیل مسائل آموزشی، یکی گرفتن نشانه با علت است. دانش‌آموزی که افت تحصیلی دارد، یک «نشانه» را نشان می‌دهد؛ اما علت می‌تواند در سطح دیگری از سیستم قرار داشته باشد. برای فهم این تفاوت باید میان لایه‌های مختلف زیست‌بوم آموزش حرکت کرد. در سطح خرد، با فرایندهای شناختی، انگیزش، رفتار فردی و تعاملات روزمره کلاس مواجهیم. رابطه معلم و دانش‌آموز یا شیوه‌ای که دانش‌آموز با یک تکلیف یادگیری مواجه می‌شود، در این سطح قرار می‌گیرد.

اما کلاس در خلأ اتفاق نمی‌افتد. در سطح میانی، فرهنگ مدرسه، شیوه مدیریت، ساختارهای حکمرانی و رابطه میان نهادها قرار دارند. ممکن است یک معلم بخواهد شیوه متفاوتی برای تدریس اجرا کند، اما فرهنگ سازمانی مدرسه یا نظام ارزیابی آن را دشوار کند. بالاتر از این، سطح کلان قرار دارد؛ جایی که ساختارهای اقتصادی، سیاست‌های ملی ارزشیابی و فشارهای اجتماعی و ایدئولوژیک بر آموزش اثر می‌گذارند.

این سه سطح از یکدیگر جدا نیستند. دانش‌آموزی که در کلاس انگیزه پایینی دارد، ممکن است تحت تأثیر فرهنگ مدرسه باشد؛ فرهنگ مدرسه نیز می‌تواند از سیاست‌های ارزشیابی تأثیر بگیرد و آن سیاست‌ها خود درون ساختارهای بزرگ‌تر اجتماعی و اقتصادی شکل گرفته باشند. به همین دلیل، اصلاح رفتار یک دانش‌آموز بدون توجه به محیطی که این رفتار را تولید یا تقویت می‌کند، گاهی شبیه ترمیم ترک روی دیواری است که هنوز فشار از سمت دیگری به آن وارد می‌شود.

 

 اهرم تغییر همیشه جایی نیست که بیشتر دیده می‌شود

نگاه سیستمی ما را به مفهوم مهم دیگری می‌رساند. نقطه اهرمی همه مداخلات قدرت یکسانی برای تغییر سیستم ندارند. افزایش بودجه، اضافه کردن نیروی انسانی یا خرید تجهیزات ممکن است ضروری باشد، اما این مداخلات اغلب در سطح پارامترهای سیستم باقی می‌مانند. در نگاه میدوز( Meadows, 1999)، تغییرات عمیق‌تر زمانی رخ می‌دهند که قوانین حاکم بر سیستم، ساختار جریان اطلاعات یا حتی مدل‌های ذهنی زیربنایی آن تغییر کنند. برای نظام آموزشی، این تفاوت بسیار مهم است. گاهی یک سازمان سال‌ها برای جبران پیامدهای یک سیاست هزینه می‌کند، بدون اینکه خودِ منطق تولیدکننده آن پیامد را تغییر دهد.

اگر ارزشیابی به شکلی طراحی شده باشد که حفظ کردن را بیش از فهمیدن پاداش دهد، اضافه کردن محتوای آموزشی جدید لزوماً مشکل را حل نمی‌کند. اگر فرهنگ مدرسه بر کنترل استوار باشد، خرید فناوری مشارکتی به‌تنهایی کلاس مشارکتی ایجاد نخواهد کرد. تغییر واقعی گاهی از جایی آغاز می‌شود که کمتر دیده می‌شود؛ یعنی از قواعد، روابط قدرت، جریان اطلاعات و باورهایی که کنشگران درباره «مدرسه خوب»، «معلم خوب» و «دانش‌آموز موفق» دارند.

 

مرز آموزش کجاست؟

در تحلیل مسائل آموزشی، یک خطر دیگر هم وجود دارد؛ آن هم اینکه هر مشکل اجتماعی را به مسئله آموزش تبدیل کنیم. فقر، مسکن، بی‌ثباتی سیاسی یا نابرابری اقتصادی همگی می‌توانند بر آموزش اثر بگذارند؛ اما این به آن معنا نیست که همه آن‌ها مستقیماً مسئله آموزشی هستند. برای جلوگیری از این گسترش بی‌حدومرز، باید به رابطه مسئله با خودِ فرایند آموزش توجه کرد.

نخست باید دید آیا مسئله از طریق برنامه درسی، پداگوژی یا مدیریت مدرسه قابل مداخله است. سپس باید مشخص شود که معیار قضاوت درباره بهبود وضعیت، یک ارزش آموزشی است؛ مثلاً رشد فکری، کیفیت یادگیری یا عدالت در دسترسی.

در نهایت، وابستگی متقابل اهمیت دارد. مسئله‌ای مانند مسکن ممکن است در اصل مسئله‌ای خارج از حوزه آموزش باشد، اما اگر وضعیت مسکن مستقیماً فرصت یادگیری یا عدالت در دسترسی به آموزش را مختل کند، برای نظام آموزشی اهمیت پیدا می‌کند.

این مرزبندی به معنای بی‌اعتنایی به عوامل اجتماعی نیست. برعکس، کمک می‌کند بفهمیم آموزش کجا می‌تواند اثر بگذارد و کجا نیازمند همکاری با حوزه‌های دیگر است. نظام آموزشی قرار نیست همه مسائل جامعه را به تنهایی حل کند؛ اما باید بداند کدام بخش از آن مسائل، دروازه ورودشان به مدرسه است.

 

یک واقعیت، چند مسئله

هیچ مسئله آموزشی یک صاحب واحد ندارد. همان وضعیت می‌تواند برای گروه‌های مختلف، معناهای متفاوتی داشته باشد؛ زیرا هر گروه از زاویه ارزش‌ها و منافع خود به آن نگاه می‌کند.

برای دانش‌آموز، مدرسه ممکن است با مسئله بی‌معنایی محتوا، فشار روانی یا فقدان ارتباط میان یادگیری و زندگی تجربه شود. بازار و صنعت ممکن است همان وضعیت را از زاویه شکاف مهارتی و آمادگی ناکافی برای کار ببیند. دولت نیز شاید مسئله را در هزینه‌های بالای نظام یا نبود انسجام ملی تعریف کند.

هیچ‌یک از این قاب‌بندی‌ها لزوماً به‌تنهایی «تعریف واقعی» مسئله نیستند. هرکدام بخشی از واقعیت را برجسته می‌کنند و بخشی دیگر را به حاشیه می‌برند. همین جاست که تحلیل ذی‌نفعان از یک مرحله تشریفاتی در طراحی پروژه به یک ضرورت فکری تبدیل می‌شود.

اگر قرار باشد یک مسئله آموزشی را حل کنیم، باید بدانیم این مسئله برای چه کسی مسئله است، چه کسی از تغییر سود می‌برد، چه کسی ممکن است چیزی را از دست بدهد و چه ارزش‌هایی در این میان با یکدیگر برخورد می‌کنند. در چنین فضایی، اختلاف نظر الزاماً نشانه شکست نیست؛ گاهی خودِ اختلاف، بخشی از مسئله است.

مسئله‌ای عملی‌تر در این چارچوب این است که چگونه می‌توان این نگاه فلسفی و سیستمی را از سطح بحث نظری به یک روش واقعی برای تدوین و ارزیابی «بیانیه مسئله» در مدرسه و نظام آموزشی تبدیل کرد؟

 

مسئله را چگونه از دل واقعیت بیرون بکشیم؟

اگر مسئله‌گذاری نقطه آغاز مداخله است، باید بتوان آن را از یک فعالیت ذهنی مبهم به فرایندی نسبتاً منظم تبدیل کرد. پژوهشگر، سیاست‌گذار یا حتی یک تیم نوآوری آموزشی نمی‌تواند صرفاً بر اساس احساس یا مشاهده‌ای کلی بنویسد که «کیفیت آموزش پایین است» یا «مدارس با مشکل مواجه‌اند». چنین جمله‌هایی ممکن است درست باشند، اما هنوز مسئله نیستند؛ بیشتر شبیه عنوانی برای شروع جست‌وجو هستند.

نخستین گام، توصیف دقیق وضعیت موجود است. باید بدانیم چه اتفاقی افتاده، شواهد آن چیست و فاصله میان وضعیت موجود و وضع مطلوب دقیقاً در کجا قرار دارد. این همان چیزی است که می‌توان آن را توصیف پدیدارشناختی وضعیت نامید. پیش از تفسیر، باید تا جای ممکن خود پدیده را ببینیم.

در این مرحله، عددها مهم‌اند، اما کافی نیستند. داده می‌تواند نشان دهد چه چیزی تغییر کرده، چه گروهی بیشتر آسیب دیده یا یک شکاف در چه ابعادی وجود دارد؛ اما به‌تنهایی نمی‌گوید چرا این اتفاق افتاده است. از سوی دیگر، تجربه زیسته دانش‌آموز، معلم یا مدیر نیز اهمیت دارد، اما یک تجربه منفرد نمی‌تواند بدون بررسی بیشتر به تصویری از کل نظام تبدیل شود. بنابراین، مسئله‌گذاری خوب میان دو قطب حرکت می‌کند: واقعیت قابل مشاهده و تفسیر مسئولانه آن.

این تفاوت، خصوصاً برای سازمان‌هایی که با نوآوری آموزشی و شتاب‌دهی به راهکارها سروکار دارند، حیاتی است. اگر مسئله از ابتدا مبهم یا بیش از حد کلی تعریف شود، راهکارها نیز به سمت پاسخ‌های کلی و جذاب اما کم‌اثر حرکت خواهند کرد.

 

 از «چه اتفاقی افتاده؟» تا «چه چیزی باید تغییر کند؟»

بعد از توصیف وضعیت، باید جایگاه ساختاری مسئله مشخص شود. آیا با یک مسئله فنی مواجهیم که می‌توان برای آن راه‌حل مشخص طراحی کرد؟ آیا الگوهای رفتاری و باورهای ذی‌نفعان در مرکز مشکل قرار دارند؟ یا با مسئله‌ای مواجهیم که هیچ تعریف نهایی و راه‌حل قطعی ندارد؟ این تشخیص از آن جهت اهمیت دارد که نوع مداخله را تعیین می‌کند.

اگر یک مسئله مهارپذیر را بیش از حد پیچیده تصور کنیم، ممکن است برای حل آن منابع و زمان غیرضروری صرف کنیم. برعکس، اگر یک مسئله تطبیقی یا بدخیم را به یک مشکل فنی تقلیل دهیم، احتمالاً به دنبال یک ابزار سریع خواهیم رفت؛ در حالی که مسئله اصلی به تغییر در روابط، باورها یا ساختارهای سیستم مربوط است.

برای همین، فناوری نیز نباید پیشاپیش به‌عنوان پاسخ فرض شود. فناوری یک ابزار است و ارزش آن به تناسبش با ماهیت مسئله بستگی دارد. اگر مسئله از جنس تغییر نگرش و یادگیری جمعی باشد، یک سامانه جدید به‌تنهایی نمی‌تواند آن را حل کند. اگر مسئله در سطح جریان اطلاعات و هماهنگی باشد، فناوری ممکن است دقیقاً همان نقطه‌ای باشد که مداخله در آن بیشترین اثر را ایجاد می‌کند.

 

هر مسئله آموزشی، یک مسئله درباره انسان است

در تدوین بیانیه مسئله، یکی از مراحل مهم، بازگشت به غایت آموزش است. باید مشخص شود وضعیت موجود کدام بخش از کارکردهای آموزش را مختل کرده است: صلاحیت‌آموزی، جامعه‌پذیری یا عاملیت. این تفکیک از تبدیل آموزش به یک مفهوم صرفاً اقتصادی جلوگیری می‌کند. اگر همه چیز را از زاویه «مهارت مورد نیاز بازار» ببینیم، بخشی از معنای مدرسه نادیده گرفته می‌شود. مدرسه برای آماده‌سازی فرد برای کار اهمیت دارد، اما زندگی انسان به کار تقلیل پیدا نمی‌کند.

همین موضوع در طراحی راهکار نیز اثر می‌گذارد. ممکن است یک مداخله از نظر افزایش بهره‌وری بسیار موفق باشد، اما اگر هم‌زمان عاملیت دانش‌آموز را کاهش دهد یا نابرابری موجود را تشدید کند، نمی‌توان آن را بدون قید و شرط یک موفقیت آموزشی دانست. در اینجا اخلاق و سیاست از تحلیل مسئله جدا نمی‌شوند. هر تعریف از «بهبود»، در نهایت به تصویری از انسان مطلوب و جامعه مطلوب متصل است.

 

ریشه‌یابی

مرحله بعدی، حرکت از نشانه به ریشه است. بسیاری از مسائل آموزشی در سطحی دیده می‌شوند که علت اصلی در آنجا قرار ندارد. برای نمونه، افت مشارکت دانش‌آموزان می‌تواند در کلاس دیده شود، اما ریشه آن ممکن است در طراحی برنامه درسی، شیوه ارزشیابی یا فرهنگ مدرسه باشد. حتی این عوامل نیز ممکن است خود از سیاست‌های کلان‌تری تأثیر گرفته باشند.

در این مرحله، نگاه سیستمی کمک می‌کند رابطه میان سطوح مختلف حفظ شود. نباید مسئله را آن‌قدر خرد کرد که ارتباطش با ساختارهای بزرگ‌تر از بین برود؛ همان‌طور که نباید آن‌قدر کلان دید که امکان مداخله واقعی از دست برود.

مفهوم نقطه اهرمی دقیقاً در همین فاصله معنا پیدا می‌کند. هدف این نیست که همه عوامل مؤثر را هم‌زمان تغییر دهیم. باید فهمید کدام بخش از سیستم، با تغییر نسبتاً محدود، می‌تواند اثر بیشتری بر رفتار کل سیستم بگذارد.

گاهی این نقطه در منابع است؛ گاهی در قوانین؛ گاهی در جریان اطلاعات؛ و گاهی در مدل ذهنی‌ای که تصمیم‌گیرندگان و مجریان درباره آموزش دارند. در نگاه میدوز، هرچه به لایه‌های عمیق‌تر سیستم نزدیک می‌شویم، ظرفیت تغییر نیز می‌تواند بیشتر شود.

 

ذی‌نفعان فقط مخاطب راه‌حل نیستند

یکی از اشتباهات رایج در طراحی مداخله، این است که ذی‌نفعان را فقط در پایان فرایند و برای دریافت راه‌حل در نظر بگیریم. در حالی که آن‌ها از ابتدا بخشی از تعریف مسئله‌اند.

دانش‌آموز، معلم، مدیر مدرسه، خانواده، دولت و بازار کار ممکن است درباره یک وضعیت واحد برداشت‌های متفاوتی داشته باشند. این تفاوت باید در مرحله مسئله‌گذاری آشکار شود، نه اینکه پس از طراحی راهکار ناگهان به شکل مقاومت و مخالفت ظاهر شود.

برای مثال، اگر مدیر مدرسه یک مسئله را «کاهش بهره‌وری» بداند و معلم همان وضعیت را «افزایش فشار کاری» تجربه کند، هر دو درباره یک واقعیت صحبت می‌کنند اما معنای متفاوتی به آن می‌دهند. راهکاری که فقط یکی از این دو روایت را معتبر بداند، احتمالاً در اجرا با مشکل مواجه خواهد شد.

به همین دلیل، تحلیل ذی‌نفعان صرفاً تهیه فهرستی از افراد و سازمان‌ها نیست. باید مشخص شود هر گروه چه چیزی را مسئله می‌داند، چه چیزی برایش ارزشمند است، چه قدرتی برای اثرگذاری بر مسئله دارد و تغییر وضعیت چه پیامدهایی برای او خواهد داشت. در چنین فرایندی، اختلاف دیدگاه یک مانع اضافی نیست؛ داده‌ای درباره ساختار مسئله است.

 

 

 عدالت

مسئله عدالت نیز نباید به ارزیابی نهایی پروژه موکول شود. یک راهکار می‌تواند از نظر فنی موفق باشد و در عین حال نابرابری را بیشتر کند. اگر ابزار آموزشی جدید فقط در مدارسی قابل استفاده باشد که از اینترنت، تجهیزات و نیروی متخصص برخوردارند، ممکن است شکاف میان مدارس برخوردار و کم‌برخوردار افزایش پیدا کند. بنابراین باید از همان ابتدای تعریف مسئله پرسید چه گروه‌هایی بیشتر تحت تأثیر قرار گرفته‌اند و چه کسانی ممکن است در طراحی راهکار دیده نشوند.

این همان جایی است که مفهوم شمولیت اهمیت پیدا می‌کند. گروه‌های حاشیه‌ای معمولاً کمترین قدرت را برای تعریف مسئله دارند، در حالی که ممکن است بیشترین هزینه آن را بپردازند. یک نظام مسئله‌گذاری مسئولانه باید بتواند صدای این گروه‌ها را وارد تحلیل کند. در چارچوبی که بر مبنای دیدگاه فریره مطرح شده، آموزش هیچ‌گاه کاملاً خنثی نیست؛ شیوه تعریف مسئله و انتخاب راه‌حل می‌تواند به بازتولید یا کاهش روابط نابرابر کمک کند.

 

بیانیه مسئله خوب چه شکلی دارد؟

در پایان این فرایند، آنچه باقی می‌ماند باید چیزی بیش از یک جمله زیبا یا یک عنوان پرطمطراق باشد. بیانیه مسئله باید بتواند وضعیت موجود، شکاف مورد نظر، گروه‌های درگیر و اهمیت آموزشی آن را روشن کند. یک مسئله خوب را می‌توان با چند سؤال اساسی آزمود: «اول: شواهد وضعیت موجود چیست؟ دوم: فاصله با وضعیت مطلوب دقیقاً کجاست؟ سوم: مسئله در کدام سطح از طیف فنی تا بدخیم قرار می‌گیرد؟ چهارم: کدام یک از کارکردهای اصلی آموزش را تحت تأثیر قرار داده است؟ پنجم: آنچه می‌بینیم عارضه است یا بخشی از ریشه مسئله؟ ششم: چه کسانی این وضعیت را مسئله می‌دانند و چه تفاوتی میان روایت‌های آنان وجود دارد؟ هفتم: نقطه اهرمی احتمالی برای مداخله کجاست؟ هشتم: آیا راهکار احتمالی می‌تواند نابرابری موجود را کاهش دهد یا ناخواسته آن را بازتولید کند؟» این پرسش‌ها یک فرم اداری نیستند. نوعی انضباط فکری‌اند؛ راهی برای اینکه پیش از هزینه کردن منابع، مطمئن شویم دقیقاً می‌دانیم قرار است چه چیزی را تغییر دهیم.

 

از مسئله‌حل‌کنی تا مسئله‌فهمی

شاید مهم‌ترین پیام این چارچوب برای زیست‌بوم آموزش، تغییر در عادت فکری ما باشد. ما معمولاً سازمان‌ها و تیم‌ها را با سرعت عملشان تحسین می‌کنیم. مثلا چقدر سریع راهکار ارائه شد؟ چقدر زود محصول ساخته شد؟ چند مدرسه به آن پیوستند؟ اما در مسائل پیچیده آموزشی، گاهی ارزشمندترین کار، کمی دیرتر اقدام کردن است؛ مکثی برای اینکه بفهمیم مسئله دقیقاً چیست. سرعت بدون تشخیص، ممکن است فقط سرعت رسیدن به مسیر اشتباه باشد.

مدرسه‌ها با انسان‌ها، تاریخ‌ها، فرهنگ‌ها و روابطی سروکار دارند که نمی‌توان آن‌ها را مانند یک مسئله مهندسی ساده از هم جدا کرد. یک تغییر کوچک در ارزشیابی می‌تواند رفتار معلم را تغییر دهد؛ رفتار معلم می‌تواند تجربه دانش‌آموز را دگرگون کند؛ تجربه دانش‌آموز ممکن است بر خانواده اثر بگذارد و واکنش خانواده دوباره به مدرسه بازگردد. آموزش یک شبکه زنده است و مسئله‌گذاری در چنین شبکه‌ای نیازمند فروتنی است؛ فروتنی برای پذیرفتن اینکه اولین برداشت ما الزاماً کامل‌ترین برداشت نیست.

از این منظر، کار پژوهشگر یا طراح آموزشی فقط پیدا کردن مشکل نیست. او باید بفهمد چه چیزی در یک وضعیت به مسئله تبدیل شده، این مسئله برای چه کسی معنا دارد، چه ارزش‌هایی پشت آن قرار گرفته‌اند و در کجای سیستم می‌توان تغییر ایجاد کرد. وقتی این نگاه شکل بگیرد، بیانیه مسئله دیگر مقدمه‌ای برای ارائه یک راهکار نخواهد بود؛ خودِ آن به یکی از مهم‌ترین محصولات فکری فرایند نوآوری تبدیل می‌شود.

زیست‌بوم آموزش پیش از هر چیز به راه‌حل‌های بیشتر نیاز ندارد؛ به مسئله‌هایی دقیق‌تر، عمیق‌تر و مسئولانه‌تر نیاز دارد. راه‌حل خوب معمولاً از جایی متولد می‌شود که مسئله، پیش از آنکه ساده‌سازی شود، به اندازه کافی دیده شده باشد.

و شاید بلوغ یک نظام آموزشی را بتوان از همین‌جا سنجید. نه فقط از تعداد برنامه‌هایی که اجرا می‌کند، بلکه از توانایی‌اش برای تشخیص اینکه کدام مسئله واقعاً ارزش مداخله دارد، کدام مسئله نیازمند تغییر در خودِ سیستم است و کجا باید پیش از ساختن یک راه‌حل، دوباره به خودِ پرسش نگاه کرد.

ن
مرکز نوآوری نورا

نویسنده‌ی فعال در حوزه‌ی نوآوری آموزشی و از همراهان شبکه‌ی نورا.

سایر یادداشت‌های این نویسنده ←

یادداشت‌های مرتبط

همه‌ی مطالب ←

نورا

loadingImg

Noura